شمارهٔ ۲۰ - وله
خوش به تو نقاش طرحی دلستان افکنده استگرچه نقش آن کمر را از میان افکنده است
جان اگر نبود مصور پس مصور از کجااندر آیینهٔ رخت تصویر جان افکنده است
صبحآسا جلوهٔ تو ای مهر زمینماه و پروین را ز چشم آسمان افکنده است
گویی از آن چشم تیرانداز و طاق ابروانترک در محرابی از مستی کمان افکنده است
بس سبک دزدید مشکین زلفت از عشاق دلعاقبت بر دوش تو باری گران افکنده است
ای به رخ باغ جنان بیماهت اینک سالهاستکز فراقت دهر داغم بر جنان افکنده است
زرد چهرم سخت غمافزا شد آخر ای شگفتسستی بختم خواص از زعفران افکنده است
پایمالم چون رکاب و چارمیخم همچو نعلتا که با هجرت قضایم همعنان افکنده است
چرخ خرگاه (و) زمین اورنگ (و) عریانی لباسخوب بختم وضع فری جاودان افکنده است
دیدهام زین سان که لؤلؤبیز گشته گوییاخود نظر بر دست شاه کامران افکنده است
ناصرالدوله حمیدالدین که تیغش طرح نظمهم به کرمان هم به آذربایجان افکنده است
چون مهندس کرد قصد بزم جاهش از ازلاین اساس چرخ را در امتحان افکنده است
ورنه معمار قدر بنیاد قصر رفعتشآن طرف از حیز کون و مکان افکنده است