گنج

شمارهٔ ۲۱ - وله

۱۲ بیت
ای که زلف تو ولی نعمت مشک ختن استوز لطافت بدنت جلوه گر از پیرهن است
بس زشرم دهنت غنچه لب خویش گزیداینک آلوده بخوناب لبانش دهن است
بیستون تیشه زدن کوهکنی نیست ولیکهرکس اندردل تو را رخنه کند کوهکن است
مردم از چاه برند آب و مرا زآتش عشقآبرویم برد آن چه که تو را بر ذقن است
گز ز زلفت نبرد شانه شکن رنجه مباشکه درستی سر زلف تو اندر شکن است
خونم ار زلف تو پامال کند سر مبرشکاین گناه از طرف بخت سیه روی من است
بدلم زآتش جورت نبود آه بلیدود از آن ملک نخیزد که تواش راهزن است
چه فسون خوانده ای سرو که بر دیده مافعل خار آید از آن رخ که به از یاسمن است
گر تور افتنه کنم نام مرا خرده مگیرکز جمال تو دلیلیم بوجه حسن است
نارون را اگرش جای بباغ است چراباغ رخسار تو برآن قد چون نارون است
فتنه زینسان که بچشمان تو آورده پناهغالب الظن من از سطوت شاه زمن است
ناصرالدوله ملک زاده آزاد حمیدکش زپیروزی و نصرت همه جانست وتن است