گنج

شمارهٔ ۱۹ - در تهنیت عید قربان

۴۷ بیت
عید قربان بود و حاج به درک عرفاتماو کوی صنمی کش عرفات از غرفات
شور زمزم بسر حاج و خلیلی است مراکه زند جوش بچاه ذقنش آب حیات
حاج اگر در جمراتند برجم شیطانتا مناسک را محرم شده اندر میقات
ما سر زلف چو شیطان وی از کف ندهیملو رمتنا یده المشرقه رمی الجمرات
حاج آویخته در پرده بیت الله و ماپرده بر خویش درانیم ز عشقش چو عصات
پرده کعبه دهد حاجت و در محفل ویلوذنت مهجتنا لاحترقت من سبحات
باز آن ترک بحج آمد و از طلعت اوخانه کعبه شد انباشه از لات و منات
دلی از آهن باید حجرالاسود راتاز خجلت بر خال و رخ او ناید مات
عجبم از حجر آید که چرا آب نشدزاستلام رخ آن بت که به است از مرات
زده تا سلسله زلف کجش حلقه بگوشدست کس راست سوی حلقه نگردد هیهات
بس خوش افتاده براندام لطیفش احرامسیئات الشرفافاقت فوق الحسنات
هست سیمین تنش ازجامه احرام پدیدراست چون نورسماوی ز بلورین مشکات
چون نشنید بعذارش عرق از طوف حرمزرع الانجم خداه بطرف الغلوات
تا صفای رخش از هر وله زد لاف منینه منار است قرار و نه صفا راست ثبات
او کند هر وله و زلف و رخش بطحا راسنبل وگل شکفاند ز زمینهای موات
تاصمد گوشده آن لعبت خورشید جبینزاشتیاق رخ او گشته صنم جو ذرات
گر صلوه همه کس برطرف کعبه بودکعبه استاده کنون برطرف او بصلات
سعی حاج امسال از زلف وخط اوست هدرکه زعشقش نشناسند عشا را زغدات
بصفا عارضش آن گونه مشاعر را بردکه بود مشعر چون سجن و صفا چون ظلمات
کس نیارد بسقایت شدن اندر برحاجکآتش انگیزد آب رخش از جام سقات
ننمایند اگر تلبیه نشگفت کزونیست در حاج نفس تا که برآرند اصوات
کاش زی خانه ِیزدان چمدی داور یزدتا زعدلش دل ما یابد از آن ترک نجات
بانی کعبه انصاف براهیم خلیلکه ستم را زوی آمد شکن عزی و لات
بر در جود عمیمش چه فقیر وچه غنیدر برکف کریمش چه الوف وچه مآت
شمس را با رخ زیباش اضائت اندکبحر را با دل داناش بضاعت مزجات
عرش الهام بود فکرتش از حد رموزمهبط وحی بود خاطرش از کشف لغات
شده در عهد وی آن گونه غنا شامل خلقکاغنیا راست بر امصار دگر حمل زکات
ای مهین قسوره غاب فتوت که برزمپر دلان از تو هراسند چو از ضیغم شات
از بنات آورد اقبال تو اطوار بنیندر بنین افکند اجلال تو آثار بنات
بس با حیای روان فرقت (؟)جهد تو بلیغنه عجب زنده شود گرستخوانهای رفات
صحت مردم ملک تو بحدی که بنقدجز بدامان اطبا نرسد چنگ ممات
چرخ مجرور بخاک محن ارخواهد کسسازدش لطف تو مرفوع علی رغم نحات
گرچه فرمانده ما جمله زشه بد همه وقتلیک نامد چو تو یکتن فطن فرخ ذات
مصحف و تورات ارچه همه از نزد خداستلیک مصحف بودش قدر فزون از تورات
رایت آنگاه که رایت زند از بهر کمالگل دماند ز جماد و سخن آرد ز نبات
حکمت آنگاه که حکمت نگرد ز امرمحالسلب پوید ره ایجاب وکند نفی اثبات
عرش در قصر تو منت کشد از رفعت فرشنجم درکوی تو حسرت خورد از نور حصات
تیغت اندرجگر داغ نصیب دشمنهمچو درکوره حداد حدید محمات
بود از حسن بیان خامه جان پرورتوهمچو خضری که مرآن را ظلماتست دوات
بحر دل دادگرا بنده تو جیحونمکه ز رشک سخنم جامه به نیل است فرات
کهن آید اگر از دهر بیوت ملکانمن زمدح تو همی تازه فرستم ابیات
من برای توکنم چامه سرائی نه صلهگر همه قافیه شعرصلاتست و برات
شایگان گشت قوافی ولی از خوبی نظمبتلافی سزد ارعفو رود بر مافات
کی بدرک بد و نیکم بود امکان که مراستتن نوان قلب طپان هوش رمان ازعورات
نشد ار جود تو سدره جیحون دریزدماورا النهر سرودی هله در بلخ و هرات
تا بهر سال در آن کاخ که افراخت خلیلبزیارت عجم و تازی و ترک آید و تات
خوف دارنده از سهم عبید تو عبادطوف جوینده بر نعل کمیت تو کمات