گنج

شمارهٔ ۱۷ - وله

۳۹ بیت
رخشد از چهره همی جلوه شمس و قمرتمگر از مهر بود ما در و از مه پدرت
پدر و مادرت از ماه و زمهر است مگرکه برخساره بود جلوه شمس و قمرت
تو بدین طره و رخسار بهر جا گذریسنبل و لاله همی بردمد از رهگذرت
دل صد خیل بموی تو و مو بر بن گوشوین عجب تر که نی از ناله ایشان خبرت
من بیک دل جگرم خون شده ازغصه توچون کنی با دل صد خیل بنازم جگرت
تو بمن دشمن و من زان رخ نیکو که تراستدوست تر دارم هر روز ز روز دگرت
همه دم بیشتر از پیشترم دل ببریچون نخواهم همه دم بیشتر از پیشترت
سروی اما ننهی پای بهر گلشن و کویمهی اما نتوان دید بهر بام و درت
گرنه مه زچه در کف نفتد دامن توورنه سرو چرا بر نخوریم از ثمرت
در بهر پرده بدین مو که که تو داری مگریزکه شود بوی به از نافه او پرده درت
گر بمغرب تو بدین موی گریزی ازمنکه بمشرق من از او بوی برم بر اثرت
با وصالت بزمستان نفروزم آتشکه بگرمی نگرم ثانی سوزان شررت
در حضورت ببهاران نکنم یاد چمنکه بنرمی شمرم تالی نسرین ترت
خواهمت بوسه زنم گه بقدم گاه بفرقکز خدا ختم نکوئی است بسیمینه برت
پای تا سرهمگی درخور بوسی وکنارنه شگفت ارنکنم فرق زپا تا بسرت
چند گوئی که مجو از لب شیرینم کامورنه گویم سخنی تلخ و بد و جان شکرت
تو کجا و سخن تلخ که شیرین گرددچون برآید زمیان لب همچون شکرت
یاد داری که بمستی شبکی پرسیدیکه من و ماه کدامیم به اندر نظرت
گفتم ازمه تو بهی لیک اگر بپسندداز پی خدمت خود داور والا گهرت
راد شهزاده آراسته سیف الدولهکه شود چرخ غلامت بگزیند اگرت
وارث تخت شهی آنکه سپهرش گویدکای مه و منطقه قربان کلاه وکمرت
دید تیغش چو ببر دهر بدو داد پیامکه بزی خوش که بود تابع فرمان ظفرت
یافت کلکش چو بکف چون بدو برد نمازکه بمان شاد که شد سخره قدرت قدرت
که زمن مژده بسوی عضدالدوله بردکز نیاکان تو افزود شکوه پسرت
این پسر را که تو داری نه عجب گر رضوانآید از خلد پی تهنیت از بوالبشرت
ای محمد سیر و نام کز اخلاق نکوگشته ضرب المثل اندر همه عالم سیرت
توئی آن دوحه گلزار فتوت که بودمردمی شاخ و شرف برگ و فتوحات برت
ور بدنیاست وجود تو بعقبی مانندواندر او لطف و غضب جای جنان و سقرت
جانب کوه وری چند بکین تازی اسبکه دمد نام خدا چرخ بدفع خطرت
سینه اسب تو پرشد مگر ازکشتی نوحکه جهانیش بطوفان و نباشد حذرت
گرتو با این دل و این زهره سوی بیشه چمیروبهم گر ننهد پنجه همی شیر نرت
سخت تر از تو دلیری نشنیدم به نبردخلق کرده است مگر بار خدای از حجرت
که برازنده تر از تست بهیجا که بودتوسن از چرخ و سپر ازمه و مغفر زخورت
توئی آن سرو سهی قامت فرخنده لقاکه بود کاخ فلک ناصردین کاشمرت
چشم شه بر رخ تو گوش تو برگفته شاهکه ایازیست بنزد شه محمود فرت
داورا چاکر دیهیم تو تاج الشعر استکه خجل ماند ه زالطاف برون ازشمرت
لطف تو پیش ملک پایه من بس بفزودکه بسی پایه فزاید ملک دادگرت
شه کجا بنده کجا بحر کجا قطره کجالطفها میکنی ای تاج سرم خاک درت
تا بود ارض وسما باش تو چون بحر وسحابگفت دلکش گهرت بخش فراوان مطرت