گنج

شمارهٔ ۱۶ - در تهنیت عید رمضان

۳۱ بیت
رسید عید و بدانسان بروزه بست جهاتکه جز فرار زگیتی نیافت راه نجات
ره نجات بغیر از فرار روزه نیافتبر او چو عید کمین برگشود و بست جهات
شد آنکه وقت مناجات شیخ از حق دوربنعره خواست همی قرب قاضی الحاجات
گذشت آنکه صدای موذنان بلدنمود ترجمه ان انکر الاصوات
بلب رسیدی جان تا بشب رسیدی روزهمان نیامده شب روز زد بکه رایات
مگر که روز بد از زاده های مادر عوجکه بر درازی او رشک برد ظل قنات
ز بس بعقبی اجسام شد پی راحتز بس بدنیا ارواح شد پی خیرات
نماند مرده که شنعت نکرد براحیانماند زنده که حسرت نبرد بر اموات
ولیک حق را جابر مدان چو خود فرمودکه روزه را تو بکفاره باز خرآفات
چو روزه صرفه نانست اگر برد صد جانگمان مبر که شود نان فدای جان هیهات
بهر صلات اگر یک بشیر خواست رسولبراوفتاد ز لوح زمانه نام صلات
خلا صه روزه شد و عید آمد وگردیددوباره دور امارد علیهم الصلوات
دگر زبانه زد انوار مه ز روی بنیندگر روانه شد آب طرب بجوی بنات
بجای مقری مطرب نشست و زد بربطبجای زاهد شاهد ستاد و خواند ابیات
جهان صفای جنان یافت از تفضل عیدچو بزم داور دوران امیر فرخ ذات
خلیل ظل شهنشاه عصر ابراهیمکه ظلم را ز وی آمد شکست لات و منات
خدا یگانی کایام بزم و نوبت رزمهزبر ابر علو است و صدر بدر صفات
چنان ز سطوت او بشکند صفوف جیوشکه از مهابت درنده شیر کله شات
اضائت مه و خور نزد رای او تاریکبضاعت یم وکان پیش طبع او مزجات
ای آن ستوده که اقبال تست آن خورشیدکز آفتاب و مه و انجمش بود ذرات
بملک روی تو مصباح و وه ازین مصباحبخلق رای تو مشکوه و بخ ازین مشکات
نه بارگاه تو را چین جبهت حجابنه دستگاه تو را جای اختلال قضات
امیدگاها ای آنکه خامه تقدیرنموده رزق مرا بر مکارم تو برات
چه شد که جیحون هی تشنه تر بماند اگرروان تشنه بر آساید از کنار فرات
مرا که رحمت حق خواست ضیف ابراهیمچرا بعجل یمینم نمیرود اوقات
گرم بهیچ خریدی بیا بهیچ مدهکه همچو بنده غلامی کم اوفتد بثبات
هزار سال دگر شاعری چو من زنده استکه نیست دفتر نامم نقط پذیر ممات
چو عمرت ارچه سخن شد دراز هم باقیستبعذر قافیه کش داد شایکان زلات
گمان مبر که ندانسته ام نتانستمگذشت از این همه افکار بکر و حسن لغات
همیشه تاکند از بهر عیش رندان عیدز روی ساقی و میخواره اجتماع ادات
تو را بساط نشاط انعقاد یافته بادکه تا شود دل ما را تلافی مافات