گنج

شمارهٔ ۱۵ - در مدح کنزالامجاد و فخرالاوتاد مروج الادباء آقا علی آقا زید عزه

۳۷ بیت
بسکه شیرین حرکات آن پسر سیمبر استپای تا سر همه قند است و سراپا شکر است
گنجی از نقره نهان کرده به پیراهن خویشبنگرید آن پسر از حسن عجب معتبر است
برکمر تازده آن موی میان دست غرورهر کرا دست بود از غم او بر کمر است
تازه رخساره تر از لاله نباشد در باغگل رخسار وی از لاله بسی تازه تر است
بشکفد لاله و پژمرده شود دیگر روزگل او تازه بهر روز ز روز دگر است
خطر عشق ورا بین که مرا در پی اوپای اندر گل وگل بر سر و سر در خطر است
از زبر تا که بریز آمده زلف کج اوخانه فکرتم از وی همه زیر و زبر است
بشر این گونه ندیدم بلباس ملکیاو همانا ملک اندر بلباس بشراست
تیر مژگان ورا دیده عشاق هدفتیغ ابروی ورا سینه رندان سپر است
لیک صد حیف که آن خوب رخ از بدخوئیدر عیان همچو بهشت و بنهان چون سقر است
خاصه اکنون که رسد موکب نوروز از راهوین کهن دهر پی رنگی و بوئی دگر است
طفلها بینی با جامه الوان و حریرراست چون نغز معانی که به نیکو صور است
پیرها یابی اندر قصب تازه نوردراست چون عقل که از جیب جنون جلوه گر است
گیرم ابنا زمان ازهم تقلید کنندهر درختی نگری رخت نوش زیب براست
لعبت سرو قدم نیز زمن خواهد رختکادمی را نتوان گفت که کم از شجر است
هم دلش در طلب تخت مرصع پایههم سرش در هوس تاج مشعشع گهر است
کرته گر جوید زآن برد که اندر یمن استجامه گر خواهد زآن دیبه که در شوشتر است
وعده ها داده ام او را بدروغ از پی آنکز من ار پای کشد خاک جهانم بسراست
گاه گویم که در این سال نو و جشن کهنمرقبایت را خور ابره و مه آستر است
گاه گویم که دراین جشن جم و عید عجمکفش و دستار تو آراسته از سیم و زر است
ولی اینگونه مواعید من او را در عیدزاعتمادی است که بر خواجه نیکو سیر است
علی آقای فلک فر ملک العرش هنرکه جهان در نظر همت او مختصر است
دهر را پایه او منتی از ذوالمنن استخلق را سایه او نعمتی از دادگر است
همچو برجیس در اصناف ملل مستعد استهمچو خورشید در اکناف دول مشتهر است
آنچه یکروزه کند خرج مساکین کف اودخل صد سال سلاطین فلک فال و فر است
چون بنالد بفزونی برابناء ملوککش چو رکن الامرا ایده الله پدر است
حاجی اسماعیل آن پیر جوان بخت کز اونخل آمال امم را بموائد ثمر است
یزد را مظهر سلمان بود آن زبده فارسکه زخیرش دل هر طایفه ایمن ز شر است
اندر آن ملک که دانائی او عقده گشاستآنچه خیزد ز میان حکم قضا و قدر است
واندر آن مرز که آگاهی او کار نماستآنچه آید بزبان مژده فتح وظفر است
صاحبا هیچ نپرسی که بجیحون چه رسداندر این بوم که هر مفتخوری مفتخر است
اهل فهمش دو سه مخمور سری (؟) از تلبیساهل ذوقش دو سه واپو کشی بی بصر است
مرمرا نیز ازین فرقه بی شور و شعورشهد سم عیش ستم بلکه تبر زد تبر است
می انگور چو هست ازنی وافور چه سودمرد تا کم نه ز تریاک کزو جان کدر است
هم مگر گنج نوالت بردم رنج ملالورنه هر مویم از این قوم بتن نیشتر است
تاکه پاینده زتاثیر نجوم است ارکانتا که تابنده براطباق فلک ماه و خور است
قایم محفل تو هر که بدولت مشهورزیور حضرت تو هر چه به نیکی سمر است