شمارهٔ ۱۱ - وله
ای ترک جنگ جوی ترامغفر آفتابچشمت کشیده تیغ ز ابرو بر آفتاب
ای آفتاب حسن برون نه زحجره پایتا سر زخاوران نزند دیگر آفتاب
تا لعل لب نگشت عیان زآفتاب توباور نشد که باشد کان پرور آفتاب
گاهی فشانده لعل تو از آفتاب درگاهی نهفته جعد تو در عنبر آفتاب
آنجا کز آفتاب جمال تو پرتویستاز رشک چون هلال شود لاغر آفتاب
بر آفتاب روی تو نتوان نظر نمودآری بچشم خلق زند نشتر آفتاب
گر آفتاب چهره عابد فریب تستبس پارسا پرستد چون کافر آفتاب
ای آفتاب من مگرت سوده رخ بپایکز فخر برسپهر بساید سرآفتاب
خال چو مشک تست برآن آفتاب رویا سوی دخت شاه برد مجمرآفتاب
فخر ملوک جان جهان آفتاب ارضکاندر سرای اوست چو خشت زرآفتاب
از آفتاب قبه خرگاه عفتشباشد در اکتساب ضو و زیور آفتاب
آنجا که آفتاب عفافش کند جلوسمانند حلقه است به پشت در آفتاب
ای آفتاب جود که در عرصه وجودچون تو ندیده ابرسخا گستر آفتاب
کرد آفتاب حسن تو تسخیر بحر و برآری کند احاطه به بحر و بر آفتاب
در ظل آفتاب نوال تو خشک و ترآری دهد ضیاء بخشک و تر آفتاب
تا آفتاب طلعت ترکان خرگهیتابد چنانکه هر سحر از خاور آفتاب
باد آفتاب دولت تو آن قدر بلندکز دیدنش کله فتدش از سر آفتاب