گنج

شمارهٔ ۱۰ - وله

۱۶ بیت
خورشید وش شود سوار آن نگار اسبرقص آید از لطافت او ذره وار اسب
حسرت برم زمخمل زین پوش اسب اوچون زیر ران خویش کشد آن نگار اسب
گیرد قرار چونکه براسب آن سپید ساقیکجا دگر ز وجد نگیرد قرار اسب
گوئی فراز اسب ز رخسار و زلف اودارد ببار گردش لیل و نهار اسب
با ما ناز حسن او خبری دارد اسب اوورنه نبندد این همه برخود وقار اسب
گرچه پی شکار باسب اندرآمده استلیکن بنقد کرده ازآن شکار اسب(؟)
هر مرده زندگی کند از سم اسب اوتازد بدین لطا فت اگر بر مزار اسب
هی گنج سیم خود سپرد پشت است وآهکز آدمی فزون بودش اعتبار اسب
اسبی که زین وی شد از او یکدقیقه گرمحیف است اگر دهند بسیصد هزار اسب
تازد چو اسب خو یش براو نازد آنچنانکز رتبه رکاب خداوندگار اسب
میر آخور فلک سپر اسبان شهریارکز پیکرش بچرخ کند افتخار اسب
تازان اسب احسان شهزاده محسن آنکز فضل رانده سوی یمین ویسار اسب
چون او بر اسب با فلکی فرکند مقامگویند زمانه کآمد گردون مدار اسب
هر چند جبر اسب بود حمل آسمانلیکن بشوکتش شده بی اختیار اسب
تا از رشید اسب رشادت بود بزینزآنگونه شعر ساختن اندر هزار اسب
احباب او سوار زیزدان براسب قدرخضم ورا همیشه رود بی سوار اسب