شمارهٔ ۱۲ - وله
جشن میلاد خداوند سفیران خداستکشف حق وجد فرق شور قدر سور قضاست
زد بزیر فلک و روی زمین تخت شهیکه فزون تر بشکوه گهر از ارض و سماست
مهی از مکه درخشید که مانند جدیخال ابروی وی از بهر امم قبله نماست
کو کلیمی که زند نعره رب ارنیکه حق اینک متجلی شده اندر بطحاست
عارضی تافت که با آن ید بیضا موسینشناسد بر او دست چپ خویش ز راست
گیتی انباشته از عیش چو باغ مینو استخاک آموده زاختر چو سپهر میناست
می بسا غرنه و هر سو صنمی عربده جوستمشک پیدانه و هر لحظه هوا نافه گشاست
ای خرامنده تذروی که سیه طره تستپر زاغی که دل انگیزتر از فرهماست
بطی از خون حمام آر چو طاووس بکاخکه دگر بوم محن خفته بمرز عنقاست
دل ارم بزم حرم کفر بغم دین بیغممی بلب جان بطرب خصم به تب فقر فناست
خضر خط لعبت من ایکه بود چهره توخرمنی لاله که پرورده از آب بقاست
پر کن آن جام چو مرآت سکندر که دگرخاک گیتی همه چون آب خضر عمر فزاست
ترک زمرد خط من ایکه زمر جان لب تورنگ یاقوت زخجلت همه چون کاهرباست
رطل الماس نهاد ازمی چون لعل آورکه کنون بحر مشیت زصفا گوهر زاست
از صدف گشت برون در یتیمی که زقدرقاب قوسین یکی قطره اش از صد دریاست
ای بت صاف ذقن ایکه ترا جای بدنگنجی از نقره مصقول بزربفت قباست
موی بگشای که آفاق همه غالیه بوستروی بنمای که از مظهر کل کشف غطاست
می بکش نقل بچش رود بزن عود بسوزکآسمان راد و زمین شاد و جهان کامرواست
خسروی رفت بر او رنگ نبوت که خلیلحلقه زن بر در کاشانه او همچو گداست
محرم خلوت معبود محمد که زجودخوان کونین در ایوان جلالش یغماست
لب جان بخش وی آنگه که در آید بسخنروح عیسی بصد امیدش ازو چشم شفاست
نزد قدسش که ملک ریزد از او اشک ز رشکصوم و تسبیح رسل طاعتی از روی ریاست
صالح ارناقه از سنگ بمعجز آوردهر شتربان زکهین چاکر او از صلحاست
موسی ارجست لقای خضر از بحر علومهر شبانی زکمین خادم او خضر لقاست
عرش تا فرش پر از وی بود و از همه سویهم بجایست نشان جستن از وهم بیجاست
عجب این نیست که زد خیمه زمعراج بعرشعجب اینست که چون بارگهش درغبر است
یک فروغ از رخ او بیش بذرات نتافتگرچه اندر حرم و دیر زمهرش غوغاست
معنی عالم و آدم بجز او نیست ولیکاختلاف صور از احولی دیده ماست
ای مهین جلوه حق وی که زفر تو کلیملن ترانی شنو افتاده بطور سیناست
لعلت از دل بحدیثی ببرد ظلمت شرکهمچو حل کرده یاقوت که تریاک رباست
عزمت ار سرمه کش چشم محالات بوداز دم روح قدس پنجه مریم بحناست
کشتی حلم تو تا لنگر تسلیم فکندنوح از لاتذرش غرفه طوفان حیاست
پیش حکم تو که با حکم خدا زاده بهمقدرت لوح و قلم تالی فرعون و عصاست
نزد رای تو که شد مشعله افروز قدمحشمت کون و مکان ثانی خورشید و سهاست
بندگانت همه مردانه و پاکند ولیکپاک و مردانه تر از جمله شه دوره ماست
ناصرالدین شه غازی مه افلاک شکوهکه جهان با دل پهناور او تنگ فضاست
آن ظفرمند عدو بند که بر پشت سمندهمچو کوهیست که زین برزده بر باد صباست
نکند بیم زتیغ و نهراسد از تیرتیر و تیغش بمثل یاسمن و مهرگیاست
بس دلیر است تصور نکند معنی ترسبل گمانش که چو او هر که بود مردوغاست
آری آنکس که خود از گنج و گهر مستغنی استبه یقینش که چو او در همه کس استغناست
خود پولاد بفرقش چو کلاه تتری استدرع آهن به تنش تالی چینی دیباست
بس بود عشق برزمش همه شب تا بسحردیده درخواب که تیغ آخته بر اژدرهاست
از گمان گر بمثل رانده بجابلسا تیرهدف وی شده هر شیر که درجا بلقاست
ای هنر دوست خدیوی که برغم دشمنکمترین خا صیت خوی تو عفو است و عطاست
گر برد مژده کس از چونتو خلف سوی بهشتتاج بر ز آدم و خلخال ستان بر حواست
آن چه گنجی است که از یمن زمانت نفزودوآن چه رنجیست که از سطوت باس تونکاست
ای خورتخت و مه تاج تو دانی کامروززینت تخت سخن حضرت تا ج الشعر است
اگر انصاف بود با سخن دلکش مننظم مسعود هدر گفته وطواط هباست
لیک فیض توام این زمزمه آموخت بلیبلبلانرا زگل آرایش در برگ و نواست
تا که در مایه نه مانند خریف است ربیعتا که در پایه نه با سلطنت صیف شتاست
باد هر فصل زفر خنده زما نت خرمکه جهان کهن از دولت بختت برناست
خواستم گفت که گردون سزدت حاجب بارعفل فرمود که این دون بود و آن والاست
هان فلک چیست که پا بر سر کوی تو نهدکه بکوی تو دو صد همچو فلک بی سر و پاست
زاشتیاق کف بذل تو همی در معدنسیم و زر را چونبات از دل و جان نشو ونماست
بدسگال تو چو شامیست که آلوده نخفتنیکخواه تو چو صبحی است که آسوده نخاست
که دعا کرده به جان تو که از حسن قبولهر کجا نام تو آید به میان بر تو دعاست