گنج

بخش ۹۶ - در نصیحت فرزند خود شمس الدین محمد طال عمره گفته شده

ببین ای از ازل گشته مویددو چشمم خواجه شمس الدین محمد
به دانش در جهان بگزیده منبه بینش نور هر دو دیده من
ز بخت خود، دل خرسند دارمکه در عالم چو تو فرزند دارم
خدایا تا بود دور و زمانتخدا دارد به نیکی در امانت
دم از دم روز و شب به خواهدت بودکه تا هستی تو، هستم از تو خشنود
درین سی سال تا هستی به مردیز خدمت هیچ تقصیری نکردی
چو تا غایت نکردی هیچ تقصیرنخواهی کرد تا خواهی شدن پیر
مبادت چشم زخم از چرخ ریمنکه هست امید من اینکه پس از من،
به نیکویی بمانی جاودانهشوی در شعر، مشهور زمانه
که در دوران، به از اقران خویشیچه اقران، بلکه از صد ساله بیشی
نشاط انگیز و غم کاه و دل افروزدرین دوران بحمدالله که امروز
ندارد کس چو من فرزانه فرزندگران قدر و سبک روح و خردمند
یقینم ای مرا چون عمر در خورکه از پندم نخواهی تافتن سر
نخست آنکه از خودی خود جدا باشبه هر حالی که باشی با خدا باش
چنان از ما قبولی کن تحاشیکه مقبول خدا و خلق باشی
مکن آزار موری تا توانیکه این آمد مراد زندگانی
چو جباران به نخوت سر میفرازتواضع را شعار خویشتن ساز
چو آتش سرمکش، چون آب شو پاککه آخر خاک می باید شدن خاک
رها کن هر چه نابایست باشدمکن چیزی که ناشایست باشد
جوانی را مکن ضایع به غفلتکه ما کردیم و پر دیدیم از آن لت
اگر خواهی که ننشینی جگر خونمنه پا از طریق شرع بیرون
تحمل کن به هر چیز و مشو گیجکه نبود بی تحمل مرد را هیچ
تحمل کن ز اعلا و ز ادناکه خوش گفت این سخن آن مرد دانا
به چشم کم مبین در هیچ ذرهکه او را هم ز خورشید است بهره
مکش پا واپس، افتادی چو در پیشمکش پا از گلیم خویش هم بیش
بود تفریط در هر حالتی شوممکن افراط کان هم هست مذموم
تو اول خویش را از غم بری کنپس آنگه دیگری را غمخوری(کن)
مکن انفاق چون خود بی نواییکه گر خود را نه ای کس را نشایی
چراغی کان ز بهر خانه بایدمثل باشد که مسجد را نشاید
مده از دست حزم و پیش بینیوگر نه پر به روز غم نشینی
مکن در رنج بردن هیچ تقصیرکه هستم این نصیحت یاد از پیر
چو از رنج تو گنج آید پدیدارببر رنج ای جوان و گنج بردار
تو شو مشغول کار و باش حاضرکه هر کاریش مزدی هست آخر
متاب از رنج در کار و مجو هیچکه ضایع نیست در درگاه او هیچ
چو نوشی، لقمه گرد سر مگردانکه راهی نیست از لب تا به دندان
اگر خواهی که در محنت نمیریبکن روز جوانی فکر پیری
چو مشکلهای دوران غم فزایدچنان زی کانت آسانتر برآید
به گیتی گر حضور ار عمر خواهیمگرد از هیچ رو گرد مناهی
برای روز بد چیزی بنه زرکه باشد احتیاج از مرگ بدتر
چو حیوان درمیفت اندر علفزارکه دایم خوار باشد مرد پرخوار
ازین بهتر نباشد سرفرازیکه نفس خود زبون خویش سازی
مگو تا جهد داری با زنان رازکه زن رازت بگوید سر به سرباز
به احمق در سخن گفتن نکوشیجواب احمقان باشد خموشی
اگر خواهی که باشی با سعادتسعادت نیست غیر از ترک عادت
مکن هر چیز کان خیزد ز دستتکه بیراهی کند چون خاک، پستت
مکن گر داری ای جان پدر هوشخدا را در همه کاری فراموش
ز صحبتهای بد بگریز چون تیرکزان بدتر نباشد هیچ تقصیر
دمی غم جمله عالم نیرزدهمه عالم به یک دم غم نیرزد
چرا باید نهادن بر جهان دلچو آخر بایدت کندن از آن دل
مکن بد تا توانی و مخور غمفراغت جوی از کل دو عالم
مکن خود را به زندان جهان بندجهان بگذار و بر ریش جهان خند
مکش سختی و می کن درجهان زیستبه هر نوعی که آسان بر توان زیست
مرو تا می توانی از پی دلکه جز ناکامی از وی نیست حاصل
مکن ویران سرای دهر آبادکه آن را جز خرابی نیست بنیاد
چو گنج و ملک را رو در تباهی ستگدا بودن درین ره پادشاهی ست
نبینی یک سر مو آن زمان بدکه بینی هر بدی را بهتر از خود