بخش ۹۵ - نامه نوشتن پیغمبر صلی الله علیه و سلم به پرویز
چنین دادم خبر داننده استادکه چون خسرو، ز تخت و بخت شد شاد
به تخت کامرانی چون کی و جمهمه ملک جهانش شد مسلم
که ناگه زابطح و یثرب برآمدلوای رایت نور محمد
ز اسلام و ز دین تازه اوبه شرق و غرب شد آوازه او
به هر جا نامه او شد روانهو زان پر نور شد چشم زمانه
چو آمد نامه اش نزدیک پرویزز مغروری شد از خشم و غضب تیز
نکرد اندر رسول او نظارهستاد آن نامه را و کرد پاره
چو برگردد ز شخصی دولت ای یارکند هرچش نباید کرد ناچار
چو از بی دولتی کرد، آن تباهیازو برگشت تخت و ملک و شاهی
ببین تا زان، چه اش آمد فرا پیشفتادش آتشی از خویش بر خویش
بدین خلق بدش، نگذشت یک چندکه شیرویه گرفتش کرد در بند
چه گویم حال آن وارونه شومکه حال او سراسر هست معلوم
بشخته روی و کوته قد و اشقرز سیرت، صورتش صد بار بدتر
نیامد زان شقی جز جور و بیدادکه فرزند چنان از کس مزایاد
پریشان روزگاری ابتری بوداگر چه بود از مریم، خری بود
مگو شیرویه، نامش روبهی نهچه شیرویه که روبایی ازو به
چو خسرو شد اسیر بند و زندانازان در بند شد شیرین دو چندان
ازو یک دم نمی بودش جداییکه خوش نبود ز یاران بی وفایی
در آن زندان، نگه داریش می کرددلش می داد و غمخواریش می کرد
گهش گفتی مخور غم بشنو از منکه بر کس حال فردا نیست روشن
مکن بی صبری و می کن تحاشیکه بسیار این مثل بشنیده باشی
بسا کس بر سر بیمار بگریستکه مرد او ناخوش و بیمار خوش زیست
بسی بازیچه ها کرده ست ایامکه داند تا چه خواهد شد سرانجام
گهش گفتی مشو ای شاه ناشادبه جای عیسی از مریم خری زاد
مخوانش گوهر خویش آن بد اخترکه هست او بی شکی فرزند مادر
کسی از بدگهر، نیکی نجویدزمین شوره سنبل زو نروید
به بند وغصه مرد ار در هلاک استاگر عمرش بود باقی چه باک است
ورش بر بخت نبود کامرانیبدل گردد به مرگش زندگانی
مشو دلتنگ ازین نیلی دوایرچه داند کس که چون خواهد شد آخر
جوابش داد خسرو، گفت غم نیستچو تو دارم، ز بختم هیچ کم نیست
دل مرد از بلاکی غم پذیردکه روزی زاید و یک روز میرد
مراد من، تو بودی از دو عالمچو تو دارم چه باشد خوردنم غم
در این عالم که ملک زندگانیندادستند کس را جاودانی
جوانی رفت و پیری شد پدیدارکشیدم گرم و سرد دهر بسیار
اجل بر کشتن من، گو مکن دیرکه از دوران شدم یکبارگی سیر
ببر گو باد ازین سردابه گردمکه از گرمی او دل سرد کردم
بهشتم گرم و سرد و نیک و بد راکه کردم من به سر دوران خود را
نرنجم زآنچه آن را کشته ام پیشکه شستم عاقبت برکشته خویش
چو خود کردم، مرا تاوان نباشدبلی خود کرده را درمان نباشد
در آن بند و در آن زندان دلگیرشنیدم کان شده با همدگر پیر
به هم خود را همی دادند تسکینگهی او قصه ای گفتی، گهی این
گر این از درد دل و آواز دادیبه لطفی او دل این باز دادی
ور او کردی گران دل از شکایتسبک کردی دل اینش از حکایت
درین گفت و گزارش هر دو در تبهمی بودند تا شد روزشان شب
چو شب، دیبای کحلی بر سر آوردزمانه سر به بی مهری برآورد
ز شیرینی ترش شد دهر را چهرشد اندر چاه مغرب خسرو مهر
فلک درهم شد از خشم پلنگیسیه شد روی شب، چون موی زنگی
زچشمان ریخت خسرو ساعتی آبوز آن انده دو چشمش رفت در خواب
دگر زان رنج و زان تاب و از آن دوددل شیرین زمانی هم بر آسود
فرود آمد ز روزن ناسزاییچنان کاید فرو ناگه بلایی
فرود آمد روانی تا بر اونشست از پای اما بر سر او
چنان زد دشنه ای بر پهلوی شاهکه گیتی را برآمد از درون آه
چو خسرو چشم بگشاد و چنان دیدتحمل کرد از آن زخم و نجنبید
نزد دم زان و داد اندر زمان جانکه تا شیرین نگردد با خبر زان
مر او را بود ازین سان، حال و شیرینبه خواب اندر چنین می دید مسکین
که شمع دولتش بی نور گشتیزچشمش روشنایی درو گشتی
ازین هیبت بجست از خواب و بر خاستسراسیمه نگه کرد از چپ و راست
چه دید آن شب، که آن را کس مبینادبدان روز بدش دشمن نشیناد
تهیگاه شه کشور دریدهطمع از جان به صد حسرت بریده
تنش رنگین ز خون از پای تا فرقز سر تا پای در دریای خون غرق
چو شیرین کرد از آن حالت نظارهگریبان تا به دامن کرد پاره
کشید از ساق موزه خنجری تیزبه خود زد خفت در پهلوی پرویز
نشد زو خاطرش آزرده یک مویلبش بر لب نهاد و روی بر روی
بدان شد خاطرش یکباره خشنوددر آغوشش گرفت و خوش برآسود
چو برزد خور ز چرخ نیلگون سرزخون دیده شد روی زمین تر
زمانه بس که خون با خاک آمیختکواکب خون شد از چشم فلک ریخت
نمی گویم از آن مرگ و از آن زیستکه کس نشنید از آن حرفی که نگریست
از آن ماتم کزو جانهاست در جوشجهان را تازه شد مرگ سیاووش
از آن آوازه کافتاد از چپ و راستفغان از مرد و زن هر گوشه برخاست
چو بشنید این سخن شیرویه شومکه از حلوای شیرین گشت محروم
برآشفت و به خود پیچید چون ماربخورد از آن پشیمانی بسیار
کزین اندیشه او شبها نمی خفتکه با شیرین شود بعد از پدر جفت
چه گویم تا مدام از نوک پرگارچها می سازد این چرخ ستمکار
نمی بینم ز تاثیر ستارهعجایبهای دوران را شماره
جهان را هست ازین بسیار در جیبکشیده پرده ای بر روی صد عیب
ز نو هر ساعتی نقشی نگاردعجایبها بسی در پرده دارد
چو لاله کس نزد زین بوستان سرکه سر تا پا نکرد او را به خون تر
چه داند کس که این خود رای وارونچها می آورد از پرده بیرون
مدار اندر مدار او مداراکه نه بهمن ازو ماند و نه دارا
مشو داماد چرخ آبنوسیکه پر دیده ست از این گونه عروسی
مشو غافل ازین دریای پر نیلکه می گرید هنوز از مرگ هابیل
مدار از وی ترحم، چشم قطعاکه پر خون کرد طشت از خون یحیی
عجب مشمر گر این گردنده گردونسر ایرج نهد پیش فریدون
بزن آبی و زین آتش مزن جوشکه ناحق رفت در خون سیاووش
مکن حیرت، اگر خسرو زبون شدببین احوال کیخسرو که چون شد
مگرد از کشتن خسرو پریشانببین یک یک همه احوال پیشان
که گاه مرگ، کردند این زمین بوسچه جمشید و چه ضحاک و چه کاووس
فلک را نیست در گردش جز این کارکه این را بر کشد، آن را کشد خوار
فلک کج رو بود، با او مشو راستکه او را هیچ پا از سر نه پیداست
مکن بد تا توان، از بد بیندیشکه هر کو بد کند بد آیدش پیش
به بد کردن مکن دل خوش، که دورانجزای بد دهد آخر دو چندان
گرت در زندگی نبود جزاییدهندت بعد ازین مردن سزایی
مکن دل خوش که بد کردی و مردیتو پنداری مگر خوردی و بردی
مخور خرمن، مگو کین ده خراب استکه بر هر یک جوی، سالی حساب است
مشو غافل که هر کو برد راهیجهان نزدش نیرزد برگ کاهی
تو این خرمن که برگ کاه ازو بهدرین صحرا همه بر باد برده
مکن از باد و بود دهر دل شادکه بودش سر به سر باد است بر باد
منه دل بر جهان، زیرا که ایامنه از بودت اثر ماند نه از نام
جهان با دستگاه و لات و لوتشخراسانی است وان جفتی بروتش
مکن تا می توان زو هیچ یادیکه نبود زو بروتی بیش و بادی
جهان کش صد هزار آزاد بنده ستپیازی دان که تو بر توش گنده ست
جهان کز وی نمی برد دلت طمعبود ریشی برو چندین مگس جمع
چه جای ریش مرداری ست پرگندرو گرد آمده هر سو سگی چند
نباشد این جهان را مرد در خوردجوانمردی مجو زین ناجوانمرد
بمان سازش که این ناساز از تونداده می ستاند باز از تو
جهان را نیست غیر از رنگ و بوییزمان را نیست جز گفتی و گویی
مخور نیرنگ چرخ لاجوردیکه رنگ و بویش آرد روی زردی
جهان و هر چه اسباب جهان استمدان سودش که سر تا پازیان است
درین بیغوله دشت بی سرو پاکه پایانش ز هر سو نیست پیدا
دلا خوش می نهم راهیت در پیشجهان و هر چه دارد از کم و بیش
به بادش ده که آخر گرد باشداگر خود گنج بادآور باشد
جهان را دور کن از خویش و بگذربود بانگ دهل از دور خوشتر
مشو بهر جهان بسیار در بندجهان بگذار و بر ریش جهان خند
بنه بار جهان از دوش و بگذارکه خوشتر می رود مرد سبکبار
نه یک عالم به یک ذلت نیرزدکه صد عالم به یک منت نیرزد
نشین بر اسب ترک و سخت کن تنگمکش بار جهان، همچون خر لنگ
بهل دیوی و همجنس ملک شومسیحاوار بر چارم فلک شو
مشو ناخوش که عالم را بقا نیستاز آنش نام جز دار فنا نیست
برون کش رخت خود، زین دار فانیکه نبود دار فانی جاودانی
بجه از بازی این چرخ چون برقکه شد قارون و مالش در زمین غرق
شوی آنگه ز ملک جاودان خوشکه سازی تلخ و شیرین جهان خوش
متاع دهر چبود زیب و زینتمخرکان می برد از دست، دینت
مخور غم، شاه ملک بی غمی باشنه ای حیوان، در این ره آدمی باش
طمع بگدار و بگدر کان گدایی ستطمع یکسو نهادن پادشایی ست
برین ده دل منه ای روشناییکه خوشدل باشد از ده، روستایی
چرا باید به چیزی کرد برداشتکه آخر بایدت بگدشت و بگداشت
چو آخر بایدت رفتن ازین دهز اول بار اگر بگداریش به
برون شو زین سرای پر ز آتشکه هرگز، کس نزد در وی دمی خوش
جهان را نیست غیر از طبع وارونکه بارد ز ابر تیغش دم به دم خون
مشو مهمان این وارونه، زنهارکه مهمانی کند، آنگه کشد خوار
منه دل بر جهان زین بیش و اسبابکه اینها نیست غیر از نقش برآب
بهل این خاکدان شاها که بادی ستکه از شاهان منادی بر منادی ست
که گر ملک جهان داری مسلمبباید رفتنت آخر به صد غم
گرت در سر هوای زندگانی ستبمیر از خود که عمر جاودانی ست
چرا کز این جهان، آن زنده جان بردکه پیش از مرگ تن از خویشتن مرد
درین عالم که جمشید و فریدونیکی زو سر نیاوردند بیرون
مگو خسرو شد اندر خاک پیوستکه زیر هر قدم کیخسروی هست