بخش ۹۷ - گفتار در خاتمت کتاب
سلیمی هان و هان تا چند و تا کیبهارت با سر آید بگدرد دی
بهار زندگی و ایام شادیندانستی که چون بر باد دادی
نشد از عمر هیچت در شمارینبودت جز خیال و خواب کاری
به دنیا روز و شب افتاده در پیچنکردی هیچ فکر آخرت هیچ
چو عمرت روز خود با شب رسانده ستکنون غافل مشو یک دم که مانده ست
چو دانستی که حاصل از جهان چیستنباید بعد ازین چون غافلان زیست
ازین دریا که طوفانها ازو خاستبرون کش پا که پایانش نه پیداست
درین وحشت سرای آدمی خوارکه هیچش نزد دانا نیست مقدار
بکش سر، کان سراسر نیست سودابنه رو تا بر او هر کس نهد پا
چو کس را در جهان استادگی نیستبه عالم بهتر از افتادگی نیست
چو آخر خاک خواهی شد به خواریندیدم هیچ به از خاکساری
مچر در دشت دنیا همچو دابهکه دنیا را دهی دیدم خرابه
کسی کافتاد چون خاک اندرین دهبه بادش ده که خاک راه ازو به
گرفتم کز زمین رفتی بر افلاکچه خواهد بود کار یک کفی خاک
هوا بگذار تا نبود غباریکه او را نیست غیر از گرد، کاری
منه دل بر هوای نفس، زنهارکه نبود گرد او جز رنج و تیمار
هوا بگذار و بگذر کز بزرگانشنیدم این سخن کارزد به صد جان
نباشد با هوا هر کس که مرد استکه همراه هوا همواره گرد است
نینگیزد هوا در راه خود مردکه هر مردی برون ناید ازین گرد
به هم کش بار، کین ره سخت تنگ استبه همت رو که پای عزم لنگ است
مخر چیزی ازین دکان عطارکه دارد داروی بیهوش در کار
بکش دست طمع از کاسه دهرکه در وی نیست غیر از شربت زهر
مجو زین بی مروت هیچ یاریکه باشد در قرارش بی قراری
مکن در رهگدار دهر لنگردرین ره، توشه ای بردار و بگدر
جهان کان غیر درد و رنج نبودبه غیر از عرصه شطرنج نبود
مکن ضایع بدین شطرنج اوقاتکه آخر بازیش برد است یا مات
خوش آن کس کو بدین بازی نتازیدکه با او هیچ کس قایم نبازید
مده بازی عمر خویش ازین بیشبه تلخی، مگدران روز و شب خویش
مشو غمگین که عالم جز دمی نیستز ملک بی غمی به عالمی نیست
جهان کز وی کسی نشنید جز نامنبیند کس درو یک لحظه آرام
سخن بشنو ز من تا فرصتت هستمده در هر چه هستی فرصت از دست
مباش از عشق خالی تا توانیکه عشق آمد حیات جاودانی
مبین جز عشق چیزی کان نه نیکوستکه عالم نیست جز آیینه دوست
مشو چون برف و یخ در ره فسردهکه باشد آدمی بی عشق مرده
طفیل عشق شو گر خود مجازی ستکه عالم خود طفیل عشقبازی ست
برو بر «کل یوم» دیده بگمارکه حق را نیست غیر از عاشقی کار
تو هم گر مرد راهی دیده واکنبرو عاشق شو و کار خدا کن
درین کشور اگر داری تمیزیمبین جز عاشق و معشوق چیزی
جهان را نیست غیر از عشق موجودکه نبود در جهان جز عشق مقصود
دل من کز طریق عشق دم زدبرین دفتر ازین معنی رقم زد
برای عاشقان از نوک خامهنوشت از عاشقی این عشق نامه
مبین در وی همین افسانه زنهارکه درج است اندرو صد گونه اسرار
مرا زین می رسد صد گونه دعویکه هر حرفی ست زان صد بحر معنی
به هر حرفش فرو رو چون سیاهیکه خورشیدی درو بینی کماهی
نگیری مشکلاتش را به آسانکه هر حرفی درو گنجی ست پنهان
ازین نغمه که داود است ازو مستگرش خوانی زبور پارسی هست
بود هر حرف ازو شاخ گلی راستکه بر وی بلبلی از عشق گویاست
به مجموعی بهشت روزگار استکه هر بیتیش باغی پربهار است
نسیمش هست چون باد بهاریز هر یک چشمه اش صد بحر جاری
بدین شعرم که نور ذوالجلال استبه معنی سر به سر سحر حلال است
یقین دانم که تحسینها نمودیدرین دور ار نظامی زنده بودی
مرا امروز ازین فیض الهیبه عالم می رسد دعوی شاهی
که در بستان دوران زین گل نودگر ره تازه کردم روح خسرو
درین دعوی نه پنداری مراکمکه هستم من بدین دعوی مسلم
مکن ای مدعی بر شعر من زورکه روشن می شود زو دیده کور
چو گردد مرده زو زنده به معنیسزد گر خوانیش افسون عیسی
درین عالم که هر روزی ست روزیبود هر بیت من عالم فروزی
زطعن مدعی کی می هراسمکه من کالای خود را می شناسم
تو را از بحر معنی چون فرج نیستاگر نشناسیش بر من حرج نیست
من از ناحق که گویی، کی شوم پستکه حق نشناس در عالم بسی هست
سخنهایم که جانها راست محبوبمبینش بد، که یکسر گفته ام خوب
مگویش بد که هر کو گویدش بدگواهی می دهد بر کوری خود
بدین درها که هر یک به ز گنج استز رشکش خاطر دشمن به رنج است
سزد شاهان اگر بخشند گنجمکه نبود گنج عالم، مزد رنجم
همی کن در در شعرم نگاهیکه هر یک می سزد در گوش شاهی
بود واقع حدیثم نیست این لافکه خواهد یافت شهرت قاف تا قاف
گدشت از آسمان شعرم یقین استاگر باور نداری بر زمین است
سلیمی مختفی منشین ازین بیشبه عالم فاش گردان شهرت خویش
چو بلبل برگشا آواز و مهراسجهان خوشبوی گردان زین گل پارس
به عالم بانگ زین در دری زنعلم بر بام چرخ چنبری زن
به هفت اقلیم عالم سر برافرازکه همچون سعدیی از خاک شیراز
جهان زین شعر نامی تازه گردانهمه عالم پر از آوازه گردان
تفاخر کن بدین اشعار نامیکه کردی تازه زو روح نظامی
حدیث راست را باشد فروغیبه رویم زن اگر گویم دروغی
ور آنها را که گویم هست جایشببوس آن را و نه بر دیده هایش
در نظمم مبین ای مدعی خردکه می دانم که خواهی از حسد مرد
تو را انکار بر این در مکنونز دو حالت نخواهد بود بیرون
گرش دانی و کوشی در تباهیدهی بر حاسدی خود گواهی
وگر نادانی، این باشد مرا سهلکه دانا می کند اعراض از جهل
بدین تقدیر از خویشت گواه استکه کلتا الحالتیت روشنا هست
برو ای مدعی من بعد ازین بیشمرا بگدار با نیک و بد خویش
مگو با من که این نیک است و آن بدکه من می دانم و نیک و بد خود
من این شیراز کالحق همچو او شهرعدیلش نیست نه در (بر و نه بحر)
به خوبی رشک فردوس برین استسوادش نور چشم حور عین است
مصلایش ز جنت خوشتر آمدکه رکن آبادش آب کوثر آمد
ببیند هر که او را دیده باز استکه سروش همچو طوبی سرفراز است
از آن باغش به جنت هست مشهورکه هم غلمان درو بینی و هم حور
گرش خوانی بهشت عدن دان راستکه هم رضوان و هم فردوس آنجاست
کسی کانجا رسد از هفت کشورز حیرت گویدش الله اکبر
چنین جایی که مثلش در جهان نیستمرا اینجا حضوری آنچنان نیست
چنین جایی که آمد رشک گلشنبه هر کس باغ و زندان است بر من
چرا کز من به سر شد روزگاریکه از وی نامدم در دل قراری
روم زینجا که اینجا بودنم بسچرا کاینجا نداند قدر من کس
رسانیدم در اینجا عمر با شصتکه کس از مهر با من در نپیوست
ز بستانهاش کاید در حسیبینگشتم شرمسار از کس به سیبی
زمستانش که گفتن آیدم شرمنگشت از آتش کس دست من گرم
ز تابستانش اگر مردم به صد تابز کس هرگز ندیدم شربتی آب
تو خود انصاف ده کاینجا چه پایمکه سرما را و گرما را نشایم
مرا گویند یاران سخن دانکه ای در شعر گو برده ز اقران
چو گفتی منبع(و)شیرین و فرهادز مجنون و زلیلی یاد کن یاد
نباید این حدیثت کم گرفتنکه خواهد خمسه ات عالم گرفتن
بلی گفتم بگویم کو مرا بختبرد زین جایگه روزی دوام رخت
که من اینجایگه قدی ندارمبه خود از گفته خود شرمسارم
روم جایی که بر چشمم نشانندمرا و شعر من قدرش بدانند
چه باید بردنم زین مردمان جورکه گردون همچو من نارد به صد دور
مرا گر تربیت باشد از آنمکه شعر خویش بر شعری رسانم
اگر چه اندرین شهر زبون گیرمرا نی شه نوازش کرد نی میر
ولی امید می دارم که ایامبرآرد زین سخن در عالمم نام
پدید آرد مرا گوهر شناسیکزو بر جان من آمد سپاسی
برافرازم به عالم رفعت اومن افتاده نیم از دولت او
روم این راه اگر چه سنگلاخ استکه اسبم تیز و میدانم فراخ است
من از شعر ار برآید آرزویمنه خمسه بلکه شهنامه بگویم
من این دعوی اگر دارم نه لاف استنپنداری که این بر من گزاف است
که پنهان نیست اینک هست موجودتو برخورشید، گل نتوانی اندود
کسی کو بشنود این شعر رنگینبود واجب برو صد گونه تحسین
خدایا شعر من کان نور جان استو زو روشن زمین و آسمان است
به نیکی هر که از وی ناورد یادبه نفرین زمین و آسمان باد
تم الکتاب بعون الملک الوهاب الموسوم بشیرین و فرهاد فی شهر محرم الحرام سنه ۸۸۶ کتبه!...