گنج

بخش ۷ - آغاز داستان

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۸۴ بیت
چنین دادم خبر پیر سخن سنجکه در تاریخ عمری برده بد رنج
که چون بر ملک کسری کسر شد ضمبه هرمز گشت سلطانی مسلم
به عالم کرد زان سان عدل بنیادکه نام ظلم از عالم برافتاد
ز عدلش میش با گرگ آب خوردیببردی بچه و او را سپردی
دل دشمن زتیرش تاب می خوردکه شمشیرش به جیحون آب می خورد
ازو فرزندی آمد به زخورشیدبه فر رستم و سیمای جمشید
فلک چون در بلوغیت رساندشزمانه خسرو پرویز خواندش
چو بد خلق و دلاویزی تمامشمیان خلق شد پرویز نامش
به عهدش بد بزرگ امید نامیبه حکمت در همه بابی تمامی
ملازم ساختش با او شب و روزکه هرچیزی ز هر چیزش بیاموز
چو دانشور شد آن شاه تنومندخیالش جانب نخجیر افکند
چو سوی صید تیرانداز می شددو اسبه صید پیشش باز می شد
سوی میدان چو چوگان بازگشتیسواد نه فلک زو بازگشتی
چو آتش در کمانداری می افروختشب تاریک چشم مور می دوخت
چو در بزم آمدی از رسم تعظیمازو آموختی جمشید تعلیم
مع القصه ز تقدیر الهیبه عزم صید روزی با سپاهی
به رسم خسروان چون بهمن و کیسوی نخجیر شد با چنگ و بامی
به سوی کشته دهقان گدر کردسراسر کشت شان زیر و زبر کرد
فرود آمد شبی در جای شان نیزخبر بردند هرمز را که پرویز
خرابی کرد اندر کشت دهقانو زو شد مردمی بی خان و بی مان
چنان شد تند هرمز زین حکایتکه تندی را نبد زین بیش غایت
که رسم این بود اندر دین ایشانکه می بودند بر آیین پیشان
که در پیش آنچنان بودی شهنشاهکه در ملکش نبودی ظلم را راه
سپهشان هم چه از پیش و چه از پسنیاوردند خون از بینی کس
اگر در پای کس یک خار رفتیبه جان شاه صد مسمار رفتی
کنون در عهد ما درویش صد خارخورد تا باغ شاه آرد گلی بار
اگر آن شاه بود این نیز شاه استتفاوت بین که صد فرسنگ راه است
مکن بیداد شاها زانکه یزدانرعیت گله کرد و شاه چوپان
از آن گشتند شاهان صاحب انسابکه درویشی کند در گوشه ای خواب
پس آنگه گفت هرمز تا سپاهیروند اندر پی اش هر یک به راهی
فرود آرند او را از سواریبیارندش به خواری و به زاری
کسی برد این سخن در دم به پرویزکه شد بر کشتنت شمشیر شه تیز
برند این دم ازین منزل زبونتگریز ار نه همی پاکست خونت
چو خسرو این سخن بشنید ازیشانبه کار خود به غایت شد پریشان
صلاح آن دید کز راهی که داردرود زان بوم و رو در غربت آرد
که در غربت ز کربت رنج و خواریبه از ملک خود و نا استواری
به غربت هر که بی آرام باشدبه از جایش که دشمنکام باشد
بر آن زد رای خسرو تا که در دمکند رو در سفر با چند همدم
نباشد زان تنعم بیش خرسندکند خوش گرم و سرد دهر یک چند
چو زر در بوته دوران گدازدکه دوران آدمی را پخته سازد
که آبی کان چراغ دیده گرددچو در یک جا ستد گندیده گردد
نه مرد است آن که در یک جا اسیر استکه زن در کنج خانه جایگیر است
نداند قدر صحبت هیچ بی دردجهان دیدن ز خوردن به نهد مرد
هر آن کو روز و شب یک جا نشسته ستبود چون بازکو را چشم بسته ست
چو روگردان بخار از خانه گرددچو باز آید همه در دانه گردد
چه خوش زد این مثل آن موبد پیرمثلهای چنین در گوش جان گیر
که پیری کو ندیده علو و سفل استگرش صد سال عمر آمد که طفل است
شه از اندیشه خوابش در سر افتادز پا بنشست و سر یک لحظه بنهاد
چو فکرش شد مصمم شب درین بابنیای خویشتن را دید در خواب
که گفتی قدرت افزون می شود زودسفر کن کاین زیان آمد تو را سود
به رویش بوسه ها دادی و از جیببه دستش چارگوهر دادی از غیب
پس آنگه کردی آنها را تمیزینشان از هر یکش دادی به چیزی
نخستین آنکه این تلخی که دیدیو زان خوشها بدین ناخوش رسیدی
به شیرینی رسی شیرین تر از قندکه باشی از وصالش شاد و خرسند
دوم در زیر ران یک مرکب آریکه در دولت کنی بر وی سواری
کند دوران چو برتابی لگامشبه روز دولتت شبدیز نامش
ز تو وز مرکبت مانی کشد نقشمثل ماند ز تو چون رستم و رخش
سیوم یابی ندیمی نام شاپورکه در وی عقل بیند خیره از دور
به نقاشی چو بر دیبا زند رنگکشد بر سنگ خارا نقش ارژنگ
چهارم باربد نامی غزل گویکه راز از چنگ گوید موی برموی
چو بلبل از چمن هر گل که بویدهزاران صورت از یک پرده گوید
چو گیرد راست در بزم تو ای شاهمخالف را نیابی سوی خود راه
چو خوابش برد و خواب این نقش در بستز شادی در زمان از خواب برجست
به یاران گفت برخیزید تا زودروان گردیم ازین جای غم آلود
که ما را گر زمانه خواریی کردزخار ما دمدگل، سرخ و هم زرد
که فرمان شد ز جانان کز پی دلرویم از این زمین منزل به منزل
چو شد خسرو ز ملک خود روانهدلش تیر جفا را شد نشانه
خلاف افتاد در یارانش بی حدیکش گفتی نکو کردی دگر بد
به ایشان گفت خسرو کای حریفانمباشید از غم دوران پریشان
که با ما بخت دارد روی یارینخواهد بود ما را شرمساری
چو خسرو این سخن گفت و روان شدبرآمد بادی و گردی عیان شد
زبعد گرد، از تقدیر بی چونسواری آمد از آن گرد بیرون
چو چشمش بر جمال خسرو افتادفرود آمد ز اسب آنجا باستاد
ز سختی اسب شه هم نرم گردیدز مهر او درونش گرم گردید
بتابید از ره بیگانگی روکه بوی آشنایی یافت از او
بدو گفت از کجایی و چه نامیکه در خوبی، به از ماه تمامی
بگفتا بنده را شاپور نام استغلام شاه را از جان غلام است
بسی شیرینی و تلخی چشیدهز دارالملک چین اینجا رسیده
چو دید از خواب خود یک جزو پرویزبه دولت گفت کانها می رسد نیز
ز رویش شاد شد کردش به خود یارنمودش دلنوازیهای بسیار
فرود آمد در آن منزل زمانیهمی جستش ز هر چیزی نشانی
کزین ره تا به نزد ما رسیدیبیا برگو چه کردی و چه دیدی
حکایتها بگو پیشم به تفسیرکه خواهی کرد خوابم را تو تعبیر
همه احوال خود خسرو بدو همبگفت و شد دلش آسوده از غم