بخش ۸ - حکایت کردن شاپور در پیش خسرو
چو بشنید این سخن از شاه، شاپوربدان خدمت زمین بوسید از دور
که شاها تا فلک را زندگانیبود، بادی به تختت کامرانی
فلک را سایه چتر تو جا بادهزارت سال در شاهی بقا باد
مبادا دور هرگز تاجت از سرهمه کام و مردات باد در بر
پس از تحمید گفت ای دیده را نورغلام کمترت یعنی که شاپور
بسی گردید گرد عالم گلبپیمود این جهان منزل به منزل
عجایبهای عالم را بسی دیدعجبتر هیچ زین نه دید و نشنید
که این ره کامدم جایی رسیدمکه مثلش در همه عالم ندیدم
جهان آباد، جایی خوشتر از جانزمینی خوبتر از باغ رضوان
به هر صحرای او صد گونه از وردهوایی معتدل نه گرم و نه سرد
همه صحرای او چون باغ و بستانفلک نامش نهاده ارمنستان
به هر وادی ازو صد چشمه جاریبه هر چشمه عماری در عماری
در آنجا عمر، مانا جاودانستتو گویی آبش آب زندگانست
زنی از تخمه جم دیرگاه استکه بر مرد و زن آنجا پادشاه است
به هر رزمی که او می آرد آهنگزن است اما که صد مرد است در جنگ
به شب بهرام از رزمش شده روزز بزمش نیز زهره عشرت آموز
کند در وصف او اندیشه ره گممهین بانوش می خوانند مردم
ز گنج و مال چیزی نیستش کمبرادرزاده ای دارد به عالم
پری پیکر تنی، خورشید روییسمنبر کافری، زنار مویی
دلارامی ز دل آرام بردهمسیحا پیش او صد بار مرده
از آن لبها که گفتن زان بود عیبدهانش نکته ها می گوید از غیب
خضر، زودیده عمر جاودانیخجل زو مانده آب زندگانی
بگویم وصف سر تا پاش یک چندقدش سرو (و) رخش ماه و لبش قند
دو چشمش جادوان را خواب بردهلبش از آب حیوان آب برده
رخ و زلفش که آن مشک است و آن گلدلیل اند آن دو، بر دور و تسلسل
دگر سرو سهی هر جا ستادهبه پیش قامتش از قدفتاده
ندیدم کس به زیباییش واللهفرشته نه پری نه حور نه ماه
هر آن نقشی کز آن گیسو کشیدمنه در چین بلکه در ماچین ندیدم
شده از سحر او هاروت از رهبه چاه غبغبش افتاده در چه
کمان ابروان او ز مژگانبه مردم کرده هر سو، تیر باران
شکر از قند لعلش چاشنی گیردل خلقی ز گیسویش به زنجیر
ز تیر او دل اهل نظر خوشدماغ عقل، از زلفش مشوش
بود شیرینش نام و در کلامشدهان صدبار شیرین تر زنامش
برآورده لبش بیجاده بر هیچبه زلفش جادوان افتاده در پیچ
زنخدانش که گوی از ماه بربودنمی خوانم ترنجش زانکه به بود
برش خور گرچه خط بندگی برددر آخر از رخش شرمندگی برد
خدنگ غمزه هایش بی ترحمشده هر یک بلای جان مردم
چو قبله هر کس آورده برو روجهانی در تکاپویش زهر سو
ز شفتالوی آن لب خسته بسیارز پستان در زده در سینه ها نار
ز جادویی آن چشمان فتاننهاده آهویان رو در بیابان
چه گویم شرح حسن بی نظیرشمگر آرد خیال اندر ضمیرش
چه نقش است آن به عمر خویش ای کاشتوانستی کشیدش کلک نقاش
لبش برده گرو از ساغر ملتنش همچون حریر آغنده از گل
چه گویم وصف او را نیست غایتکه چون زلفش دراز است این حکایت
مهین بانو به رویش می کشد جامندارد بی رخ او خواب و آرام
دگر در خدمتش هفتاد دخترکمرها بسته پیشش جمله یکسر
ز چشم و لب چو می در جام ریزندبه مجلس شکر و بادام ریزند
همه صیاد، وز آن ناگزیرندهزاران صید از یک غمزه گیرند
همه تنشان مگر از دل سرشتندنیند از گل که حوران بهشتند
به رخ هر یک همی از ماه بهتربه قد سروی سراسر ماه بر سر
دو گیسوشان سراسر پیچ در پیچدهانشان چون میانشان هیچ در هیچ
خراب غمزه هاشان باده نوشانغلام لعل شان شکر فروشان
در آن جا و آنچنان مستان مستوربه چشم خویش دیدم جنت و حور
به کوه و دشت در بالا و پستیخرامان تر ز کبکان، گاه مستی
به گاه صیدشان دل گشته بی خویشهزار آهو شکار چشم شان بیش
ز گرد آن هیونان چو پولادعبیر و مشک، هر سو می برد باد؟
تو گویی گاه جولان کردن و تاختهزار آهو به صحرا نافه انداخت
همه با همدگر همواره یارندهمه تیرافکن و خنجر گذارند
چو آتش گاه حمله برفروزندبه ناوک دیده های مور دوزند
یقین زادراک ایشان هست در شکتعالی الله چه گویم وصف یک یک
خرد داند که هنگام نظارهبود شیرین مه و ایشان ستاره
مهین بانو که عمری می گداردبه او دارد هر آن فخری که دارد
دگر دارد هیونی باد رفتارکه نتوان کرد نقشش را به دیوار
بود در سیر، گردون را تک آموزمهی پیش افتد از دور شبان روز
بنفشه پرچم است و خیزران، دمبود پولاد نعل و آهنین سم
رود هنگام سرعت راست بی شکز مشرق جانب مغرب به یک تک
ز بس کز شبروی چون مه بود تیززمانه نام او کرده ست شبدیز
ندیدم همچو شیرین دلربایینه چون شبدیز هم یک بادپایی
چو برخواند این سخن شاپور با شاهبرآمد از دل خون گشته اش آه
چنان شد زآتش سودای او گرمکز آن گرمیش نعل اسب شد نرم
چو زلف دلبران افتاد در تابنه روز آرام بودش نی به شب خواب
به خود پیچید و غم در دل فرو خوردز دل آهی برآورد از سر درد
که از غربت ندیدم هیچ بدتردگر رنج و بلای عشق بر سر
تنی باید دلم را سخت چون کوهکه برتابد به غربت بار اندوه
پس آنگه کرد خلوت شاه و شاپوربه خلوت خواند و گفت ای دیده را نور
تویی چشم و دلم را روشناییکه دیدم از تو رنگ آشنایی
ز پا منشین و بیرون رو هم امروزبیار آبی که می سوزم ازین سوز
برو با سوی ارمن چاره ای کنعلاج چاره بیچاره ای کن
که من هم جانب ارمن روانمبود دولت دهد از تو نشانم
چو بر دست تو این دولت برآیدبه روی من سعادت در گشاید
اگر دیدیم هم را اندرین راهوگر نه بشنو ای شاپور و آن ماه
سوی شهر مداین جاش کن جاکه آمد وعده ما و تو آنجا