بخش ۶ - گفتار در سبب نظم کتاب
در آن روزیکه بد روز جوانیجوانی چون بود زان سان که دانی
دلم می بود با دلبر همیشههوای شاعری در سر همیشه
به نقش دلبران هر جا عمل گوشده چشم غزالان را غزل گو
به آن یک گفته از این یک شنیدهزمانی قطعه و گاهی قصیده
به جستجو نهاده هر کجا روهمی جستم بزرگی را، ز هر سو
نبودم هیچ گه جز بی قراریکه ناگاهم عنایت کرد یاری
شدم پرسان و جویان بی سر و پاسوی مولا همام الدین(و) دنیا
بزرگش یافتم چون سقف مینوبزرگان گشته یک یک کوچک او
به عالم سالک اطوار او بودخلیفه قاسم انوار او بود
شدم درگاه او را بوسه دادمبه خدمت روی در پایش نهادم
کمال او مرا افتاده نگذاشتبه لطف خود مرا از خاک برداشت
چو اندر صورت حالم نظر کردمرا از عالم معنی خبر کرد
بگفت از شعر خود چیزی فروخوانکه خواهی شد سخن گوی و سخن دان
فرو خواندم بر آن پیر داناغزلهایی که بتوان خواند هر جا
چو خواندم پیشش آن اشعار رنگینبزرگانه مرا فرمود تحسین
بگفتا در غزل جلدی و محکمبرو برخی ادا کن مثنوی هم
چو این گفتن از آن دانا شنیدمز شادی خویشتن را وا ندیدم
بگفتم یک دو بیت از وزن مخزنکزو، روح نظامی گشت روشن
شدم بازش به مجلس خواندم فاشخوشش آمد بسی و گفت شاباش
قبولست این مدد باد از قلوبشبگو این را که خواهی گفت خوبش
بگفتم چند بیتی زان و ایامفرو کشت آتشم بگداشتش خام
به شمع من زد از باد هوا پففکندش سیه سال اندر توقف
ز بعد سی به خاطر آمدم بازکه بگشاید در گنجینه راز
خرد نور دماغم را بر افروختز سر دیگر چراغم را بر افروخت
بکردم نظمش و کردم تمامشنهادم منبع اطوار نامش
چو شد پرداخته آن نظم چون درشد از آوازه اش گوش جهان پر
دگر هاتف به گوشم گفت برخیزتو شاهی ساز شمشیر زبان تیز
ز شیرین و ز خسرو یاد کن یادجوابش نام کن شیرین و فرهاد
بر مردم بلند آوازه سازشز نو یک بار دیگر تازه سازش
ببر سعیی و از این نظم نامیجهان را رونقی ده چون نظامی
یکی گفتی دگر را کن مجلدکه خواهی پنجه ای با خمسه اش زد
تو را حاجت به تعریف زبان نیستکه مانندت سخن گو در جهان نیست
چو از هاتف به گوش این رازم آمدجوانی باز از در بازم آمد
به پیران سر ره دلبر گرفتمجوانی را دگر از سر گرفتم
نوشتم نامه ها در عاشقی باززشیرین و زخسرو کردم آغاز
روایت بر روایت می نوشتمزهر بابی حکایت می نوشتم
چو در شیرین و فرهادم نظر شدقلم در دست من چون نیشکر شد
چو این گفتن ز من یاران شنفتندزمن آن را پذیرفتند و گفتند
که باید کردن این البت تمامتکز آن عالم شود پر، صیت نامت
بگفتم خوش بود لیکن که این کارلوازمهاش هست و شرط بسیار
یکی اهبه، دوم یار موافقسیوم وقت و چهارم جای لایق
دگر با هریک از اینها سراسرحضور خاطر و صد چیز دیگر
بدان تحقیق اینها را که شک نیستولیکن بنده را زان هیچ یک نیست
به جای این که من شان نام بردمیکایک شرح آن را بر شمردم
درونی دارم از جور زبان ریشهزاران نیش از بیگانه و خویش
چو زلف دلبران دایم پریشانغم بیگانه و اندوه خویشان
دگر یک خانه پر از دیو مردمبه جای عود در وی دود هیزم
ز دلخواهم درو غمهای جانکاهشرابم خون کبابم دل ندیم آه
ز محنتها نه آرام و نه تسکیندگر اسباب یک یک در خور این
دگر گفتند یارانم شکایتمکن زیرا که هست اینها حکایت
بدینها رفتنت دشوار باشدحدیث درد دل بسیار باشد
مکن از درد دل بسیار فریادبرو بنیاد کن شیرین و فرهاد
بگفتم گرمن اینها می دهم شرححدیثی چند از اینها می کنم طرح
که اکنون طبعها گشته ست نازکنمی تابد حکایتهای لک پک
چنان پردازم از نو این معانیکه ره ندهد به خاطرها گرانی
بیندازم زیادی کان نشایدو زان هم نفکنم چیزی که باید
نه پر نزدیک ازو گویم نه دوریبه او با سر برم خیر الاموری
بپردازم بنوعی این فسانهکه فوتی نبودش هیچ از میانه
پزم زان گونه این حلوای شیرینکز آنم خسروان گویند تحسین
بیارم آنچنان پیش خردمندکه از آنها نباید چیزی افکند
درین کار ار شود تقدیر یارموگر توفیق بخشد کردگارم
بگویم مختصر شیرین و فرهادکه از استاد دارم این سخن یاد
که هر چیزی که هست اندر جهان بهبود کم گفتنش بسیار از آن به
درین معنی هر آن پندم که او گفتنپندارم سخن بود این که در سفت
که کم گفتن نباشد جز نکویینبیند مرد کم گو زرد رویی
مکن چندان تکلف در تکلمکز آن مقصود گردد از میان گم
زخاطر نقش پر گفتن فرو شوحدیث است این که نیکوگو و کم گو
ز پر گفتن نخیزد غیرپستیبرو در هر کجا کم گوی و رستی
سخن گوهر بود نتوان شکستنکه چون بشکست نتوان باز بستن
به کم گفتن چو عادت کرد عاقلبرست از محنت جان و غم دل
چو گفت اینها حدیثش کار بستمگرفتم گوشه و خلوت نشستم
ز شیرین و ز خسرو یاد کردمز نو این قصه را بنیاد کردم