بخش ۱۷ - قصر ساختن مه رویان خسرو برای شیرین و نشستن شیرین در قصر
چو خسرو سوی ارمن یافت تسکینشنو دیگر حکایتهای شیرین
که چون او در مداین ساخت منزلنبودش یک زمان آرام در دل
سراسر حال خسرو کرد معلومکه از پیش پدر چون رفت زان بوم
دلش آگاه شد کان شاه نیکوبه ارمن شد برای دیدن او
دگر روشن شدش مانند مهتابکه آن شه بود کو را دید در آب
سرافکند از تغابن نیک در پیشچو گیسویش فرو پیچید بر خویش
پس آنگه سر برآورد از سر دردبزد آهی و راز خود عیان کرد
به مه رویان خسرو گفت کاکنونطریق کار من زین هست بیرون
که قصری بهر من در کوه خارابسازند و مرا آنجا بود جا
رهی بی بن که هیچش سر نباشدهوایی بد کزان بدتر نباشد
روم آنجا من از مردم بریدهنیاید سوی من هیچ آفریده
شوم یک چند گاه از مردمان گمکه پنهان به پری از چشم مردم
در آنجا از غم دل رو به دیوارنشینم عاقبت تا چون شود کار
پس آنگه آن پری رویان زیباطلب کردند استادان بنا
چنان کو گفت قصری ساز کردندبه سوی ارمنش در باز کردند
که تا درگاه و بیگه سوی دلخواهاز آنجا باشد او را چشم بر راه
چو شد پرداخته آن قصر دلگیرشد آنجا ماه رو با ناله زیر
به سر می برد آنجا با دل تنگچو لعلی گشته پنهان در دل سنگ
زمه رویان خسرو هم دو سه نیزبدو همره شدند از ترس پرویز
به خدمتکاری او گشته راغبپرستاری او دانسته واجب