گنج

بخش ۱۸ - صفت مجلس خسرو و آمدن شاپور

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۵۲ بیت
چو شد احوال شیرین جمله مفهومز خسرو کن حکایت نیز معلوم
چنین دارم ز استاد سخن یادکه خسرو چون به ارمن رخت بنهاد
به عشرت روز و شب با جام بودیدلی از عشق بی آرام بودی
چه روز و شب که روز از محنت و تبرسانیدی به صد اندوه با شب
چه شب کز شب درون پر سوز کردیبه یارب یارب آن شب روز کردی
چو رامشگر سرودی بر کشیدیدلش در بر چو مرغی برپریدی
برون رفتی دلش صد بار برروولی ننمودی از خود یک سر مو
چو گفتن با کس آن حالش نبد سوددلی پر خون لبی پرخنده می بود
به مطرب روی خود را تازه می داشتزهر سوگوش بر آوازه می داشت
گهی چون شمع در مجلس می افروختزمانی همچو عود از ناله می سوخت
در آن مجلس که جنت داشت زو رنگهمی کرد این سخن را فهم از چنگ
که فرصت دان زمان و نوش کن جامچه داند کس که چون باشد سرانجام
زنی هم گوش می کرد این به آوازکه بر عالم چو من کن دیده ها باز
منه بر هست و بود دهر بنیادکه دنیا سر به سر باد است بر باد
چو خسرو گشت زان گفتارها مستبه می خوردن به مجلس شاد بنشست
به ساقی گفت در ده جام رنگینکه بر عمر اعتمادی نیست چندین
مکن در عیشم امشب هیچ اهمالکه می داند که فردا چون شود حال؟
درین دم یک نفس بی می مدارمکه من این دم غنیمت می شمارم
لب ساغر به دور ما بخندانکه دوران را بقایی نیست چندان
جهان را نیست هرگز استواریزمان را نیست جز بی اعتباری
نمی بینم بجز بادی سرانجامحیاتی را که عمرش کرده ای نام
جهان باد است و آتش این دل ریشوزم زو باد تا کی بر دل خویش
هنوز از بیخودی تا نیستم مستهمان بهتر که ندهم فرصت از دست
که خوش گفت این سخن آن مرد داناکه می دانست حکمت بهتر از ما
که در این دم که در اویی منه دلکه دل بر باد ننهد هیچ عاقل
چو می دانی که حال آخرین چیستچرا می بایدت چون غافلان زیست
منه بنیاد بر این عمر موهومکه امشب حال فردا نیست معلوم
درین گفت و گزارش بود پرویزکه از محرم یکی پیش آمدش نیز
که اینک بر در استاده ست شاپوربیاید یا نیاید چیست دستور
چو بشنید این سخن پرویز برجستدلش می رفت دل بگرفت بر دست
بگفتا هان در آریدش به درگاهکه دیگر چشم نتوان داشت بر راه
به از بی انتظاری نیست برگیکه در هر انتظاری هست مرگی
در آریدش که دریابم وصالیکه هر ساعت به چشمم بود سالی
برون شد شخصی و آورد شاپورزمین را بوسه زد استاد از دور
پس آنگه خسروش از روی اعزازبه خلوت خواند و فرمودش بگو راز
زبان بگشود شاپور سخن دانکه بادا بر مرادت چرخ گردان
بمانی تا ابد بر تخت شاهیبه فرمان بادت از مه تا به ماهی
اجازت گر دهی ای شاه عالمبگویم قصه ها از بیش و از کم
شدن در دیر و ترسایی گزیدنبه صنعتها رخ آن ماه دیدن
کشیدن نقش شاه و غصه خوردنبه جادویی ورا از راه بردن
پس از صنعت به حیله کردن انگیزروان کردن ورا بر پشت شبدیز
کنون روشن بود پیشم که آن ماهنخواهد بود جز در خانه شاه
چو خسرو گشت این حالت عیانشبه شادی بوسه زد چشم و دهانش
بگفتا این مثل از روزگار استکه کار افتاده را یاری ز یار است
نکو رفتی و هم نیکو رسیدیکرم کردی و زحمتها کشیدی
حکایتهای خود هم شاه برخواندغبار غم تمام از دل برافشاند
کشیدن غصه ها و شدت راهرسیدن بی خبر بر چشمه ماه
میان آب دیدن آن پری راپریشان کرده زلف عنبری را
و زان پس غصه ها بر غصه خوردنبه هر ساعت ز غم صد بار مردن
چو اینها گفت با شاپور پرویزبگفتا می رود کار از تو، برخیز
مکن آرام در راه و مکن خوابسوی شهر مداین تیز بشتاب
تحیات و درود از من بخوانشپس آنگه همچو باد اینجا رسانش