گنج

بخش ۱۵ - رسیدن خسرو به چشمه ماه و دیدن شیرین را در چشمه

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۷۲ بیت
سخن پرداز، کین در دری سفتز شیرین و ز خسرو این چنین گفت
که خسرو از پدر چون روی برتافتدر آن ره صحبت شاپور دریافت
سوی ارمن روانه کرد او راکه جست و جو کند آن ماهرو را
روان شد در پی اش چون باد در حالکه نتوانست در آن کار اهمال
که ناگه یک سحر تنها ز لشکربه یک سو شد هوای یار در سر
قضا را گشت پیدا مرغزاریزمینی در نکویی چون نگاری
در آنجا چشمه ای چون چشمه خورچه باشد خور کزو صد بار بهتر
بر آن سرچشمه اسبی دید بستهمیان چشمه هم سروی نشسته
تنش مانند سیم و چشمه سیمابزاندامش فتاده لرزه بر آب
پری مثلش ندیده قاف تا قافپرندی نیلگون بر بسته تا ناف
چو خسرو دید آن شبدیز با ماهبرآمد از دل گم گشته اش آه
بگفتا آنکه وصفش می شنیدمنمردم تا به چشم خویش دیدم
زمانی گوشه ای بگرفت و بنشستکه جای ماهی اش مه بود در شست
چو یک دم کرد آن مه را نظارهبدید آن ماه او را از کناره
خجل گردید و برد از کار خود زشتز هر سو موی بر اعضا فرو هشت
چو شد موهاش بر اعضا پریشانتو گفتی ماه شد در ابر پنهان
به خود گفت این کدامین مه چنین استعجب گر آنکه می جستم نه این است
و زان سوی دگر آن سرو آزاددلش در بر، روان در لرزه افتاد
چرا کان صورت زیبا که شاپوربه من بنمود دیدم اینک از دور
دگر گفت این کی او باشد، خیال استوصال او بدین زودی محال است
ز آب آمد برون و آهنگ ره ساختچه دانست او که یارش بود و نشناخت
چو شیرین این چنین زانجا برون شدشنو احوال خسرو تا که چون شد
چو بیرون رفت شیرین از میانهدل خسرو شد از تیرش نشانه
به جست و جوی او هر گوشه گردیدنه از او و نه از گردش اثر دید
پس آنگه در طلب بیچاره خسروبه جست و جوی آن مه در تک و دو
ز گیسویش همه شب آه می کردحدیث روی او با ماه می کرد
نظر می کرد هر دم سوی پروینستاره می شمرد از اشک رنگین
ز مژگان، لعل و مروارید می سفتبه راه یار می افشاند و می گفت
ببین دولت که چون بر ما در این دشتچو برقی آمد و چون ماه بگذشت
بود عمر آدمی را چون مه بدربر آن عمر این بدن همچون شب قدر
در این ره بس کساکو می توانستکه قدرش داند و قدرش ندانست
مشو غافل که پیش چشم محرمسراسر عمر نبود غیر یک دم
کسی کو پایه عالم شناسدازل را با ابد یک دم شناسد
کنون کت مرغ در دام است دریابکه شاید برپرد چون گیردت خواب
چو اینها گفت با خود یک زمانیو زان دلبر ندادش کس نشانی
در آن صحرا از آن گل یاد می کردچو بلبل نعره و فریاد می کرد
گهی می گفت آه ای سرو آزادگلی بودی و بربودت ز من باد
به دستم آمدی در غایت نازندانستم ز دستم چون شدی باز
سعادت آمدم نشناختم پیشگواهی می دهم بر کوری خویش
حدیث من بدان ماند که ایامبه سر کرد و ندید از عمر جز نام
ازین پوشش چرا من عور گشتمبه چشمم خاک شد زان کور گشتم
شوم صابر بسازم با چنین دردنکوبم بیش از این من آهن سرد
ازین آتش بسازم من به دودیپشیمانی ندارد هیچ سودی
ز بس زاری از آن چشمان پر دردبه گرد چشمه هر سو چشمه ای کرد
شد از اشکش به یاد روی شیرینهمه صحرا پر از گلهای رنگین
هر آن منزل کز آب چشم می شستدر آن ره نرگس و بادام می رست
ز عکس عارضش هنگام رفتارشدی صحرا سراسر زعفران زار
زاشک سرخ او رستی در آن باغهزاران لاله با دلهای پر داغ
سخن چون گفتی از آن زلف در همبنفشه سر به پیش افکندی از غم
ز راهش بس که از هر سو نظر کردز چشمش چشمه ها هر گوشه سر کرد
زبس کابش شدی از چشم بی خواببدی دایم به پیشش چشمه آب
ز راه خویش هر گردی که رفتیز چشم آبش زدی وین بیت گفتی
اجل، گو خاک در چشمم میفکنکه آب ماست زین سرچشمه روشن
بسی می بایدش خون جگر خوردزسختی تا به آسانی رسد مرد
چو شمعش دل بسی پر سوز گرددشبی بر خسته ای تا روز گردد
کشد بسیار گرم و سرد بشنودرختی تا بر آرد میوه نو
به خود، بی خود، به صد زاری و صد سوزهمه شب این مثل می گفت تا روز
فلک بسیار دوری با سر آردزمین تا خوشه گندم بر آرد
چنین شد حال خسرو وان(آن)ماهببین تا چون شد از تقدیر الله
نیاسود و نیارامید یک دمسوی شهر مداین رفت خرم
چو شد سوی مداین آن صنم تیزخبر پرسید از مشکوی شبدیز
خبر پرسان چو شد درگاه شه دیدروانی شد درون از کس نترسید
فرود آمد درون خانه شاهازو گشته خجل هم مهر و هم ماه
شدند از شکل او و نقش شبدیزهمه حیران پری رویان پرویز
پرستارانه پیشش صف کشیدندبه بانوییش بر خود برگزیدند
بدان گل، گرچه می بودند مایلهمی خوردند ازو صد خار بر دل
وی از احوال خسرو نیز پرسیدوز ایشان چون حدیث شاه بشنید
پس از حالش تفحص ها نمودندبه بهتر مدحتی او را ستودند
زبان بگشود شیرین بر دعاشانبر آن افزود هم بی حد، ثناشان
که ای خوبان حدیث من دراز استمع القصه به پرویزم نیاز است
ز حال خویشتن حالی منم لالچو آید او شود معلوم تان حال
توقع دارم از خوبان پرویزکه باشند آگه از تیمار شبدیز