گنج

بخش ۱۴ - رفتن شیرین پیش مهین بانو و اجازت خواستن به نخجیر و رفتن به مداین

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۹۲ بیت
سحر کاشک زلیخا جمله پالودز خاور خسرو خور چهره بنمود
نه حیلت را مجالی ماند نه ریوپریها گم شدند از صحبت دیو
به صد عشوه پری روی پری زادبر تخت مهین بانو بایستاد
به رخ ماهی ز مه صد بار بهتربه قد سروی هزارش ناز در سر
دو زلفش کرد رخ چون مار بر گنجبه هر یک غمزه ای یک ناز و صد غنج
سمن را از بنفشه تاب دادهکله چه بسته و ابرو گشاده
به بانو گفت کای چشم از تو روشنچه لطفت از نکویی نیست بر من
چه غم کان از برای من نخوردیچه نیکویی ست کان با من نکردی
درین موسم که عالم گلستانستزمین در سایه سنبل نهانست،
هوس دارم که روی آرم به نخجیربه دست خود زنم بر آهویان تیر
ولی خواهم که بانو زاستواریدهد شبدیزم از بهر سواری
مهین بانوش گفت ای مهربانمبه دیدار تو روشن جسم(و)جانم
تویی از مردمی چشم مرا نورکه باد از روی خوبت چشم بد دور
به نخجیر ار هوس داری برو تیزولی ترسم نباشی مرد شبدیز
که آن دیو آتشی آمد هواییپری را نیست با دیو آشنایی
پری هرگز نگشت از دیو خرسندهمان بهتر که باشد دیو در بند
نشد از دیو هرگز آدمی شادچه نسبت دیو را با آدمی زاد
پری رو گفتش ای بانو مخور غمکه در چستی ز مردان نیستم کم
اگر تو تاب میدانش نداریدهش با من که هنگام سواری،
چنانش سخت در این بوم تازمکه از نرمیش همچون موم سازم
پس آنگه گفت بانویش تو دانیسواری کن برو چون می توانی
به بانو چون صواب افتاد رایشبشد چون باد و بگرفت از هوایش
چو بر شبدیز قایم شد پری زادتو گفتی برگ گل را می برد باد
زهر سویش شدند آن دلبران همیکی بر پشت اشهب یک، بر ادهم
در آن صحرا یکایک در تک و تازنماندند از وی و از اسپ وی باز
هزار آهو به هر مژگان گرفتهکمند مویشان شیران گرفته
بدان صحرا همان سگهای تازیفتاده جمله در روباه بازی
در آن نخجیرکآهو نافه انداختکسی کس را ز باد و گرد نشناخت
چنان شیرین سوی صیدی به تک شدکه جای گرد عنبر بر فلک شد
در آن صحرا پی او تاخت چندانکه گشت از چشم اهل صید پنهان
پس آنگه دختران آن پری زادشدند اندر رهش تازنده چون باد
دگر پیکان قدمها برکشیدنددویدند از پی و گردش ندیدند
نه شبدیزش ز ره چون تیر می بردکزان بوم و برش تقدیر می برد
جهان دشتی ست در وی آدمی صیدبدو هر یک به نوعی مانده در قید
که دراین دشت از برنا و از پیریکی بیرون نرفت از حکم تقدیر
کجا بردیش از ره، آن سواریاگر نی کردی اش تقدیر یاری
هر آنکس را که چیزی سرنوشت استرسد پیشش اگر خوب است و زشت است
بدین اسرار واقف هر کسی نیستکه این سر رشته در دست کسی نیست
به راهی هر کسی خوش می زند گامچه می داند که چون باشد سرانجام
چه خوش زد این مثل آن پیر گستاخکه بی تقدیر برگی نفتد از شاخ
چو تدبیر تو با تقدیر شد هیچمشو با رشته تقدیر در پیچ
پس از رفتن رفیقان بازگشتندهمه با خون دل دمساز گشتند
شدند از کار شیرین جمله غمگینخبر بردند بانو را که شیرین
اگر چه صید آهو بی عدد کردرسید آهویی او را صید خود کرد
مهین بانو ازین غم جامه زد چاکبه صد زاری ز تخت افتاد بر خاک
زمانی نوحه و فریادش آمدولی از خواب دیده یادش آمد
که یک شب پیش از آن در خواب دیدیکه بازی ناگه از دستش پریدی
پس از روزی دو با صیدی جهانگیربه دستش آمدی از امر تقدیر
چو با یاد آمدش آن خواب دیدهاز آن اندوه و غم گشت آرمیده
به دل گفتا که بی صبری نشایدکه در کار آدمی را صبر باید
شوم در صابری راضی و خشنودکه صبر آمد کلید گنج مقصود
مهین بانو بدی زان غم شب و روزبه دل صابر ولی در آتش و سوز
گهی کز روی خویش یاد کردیزمانی نوحه و فریاد کردی
دگر چون باز، در آن خواب دیدیشدی خاموش و یکدم آرمیدی
بدی دایم ز خود بیگانه گشتهپری رویانش هم دیوانه گشته
ز بعد آنکه افتاد این تباهیپس از فرمان و تقدیر الهی
چو از این سو دل احباب خون شداز آن سو حال شیرین بین که چون (شد)
شب و روز آن پری چون باد می رفتدمی غمگین زمانی شاد می رفت
سرو کارش گذشت از شادی و غمنمی خفت و نمی آسود یک دم
جگر پر خون پریشان گشته اوقاتهمه ره بود با حق در مناجات
گهی گفتی که یارب چیست تدبیرکه سرگردانم اندر دست تقدیر
درین حالت چو تقدیر من از توستبه حالم بین که تدبیر من از توست
چه خواهی کرد تدبیری برایمبه غیر از آنکه باشی رهنمایم
همی نالید و بی تدبیر می ساختز خود می رفت و با تقدیر می ساخت
گهی گفتی خداوندا تو دانیکه بر من تلخ گشت این زندگانی
بهاری ده، دی ام نوروز گردانبه فضل خود شبم را روزگردان
مسوزم بیش، از داغ جداییوزین تاریکی ام ده روشنایی
به لطف خویش حل کن مشکلم رابمردم طاقتی بخش این دلم را
پس از آن زاری و آن بی قراریدر آن بیچارگی و سوگواری
همی شد راه اندر تاب و در تببه روزش تا بر آمد چارده شب
سپیده دم که خور سر زد ز کهسارشد از عالم سیاهی ناپدیدار
ز گشت شب، دل مهتاب شد سستسوار روز، روی از گرد شب شست
گهی شادان به صد دل، گاه غمگینسوار تیزتک یعنی که شیرین
به جایی دلکش(و) خرم فرو راندکه در زیبایی او عقل درماند
چه جایی، جنتی، جنت چه باشددر آنجا چشمه کوثر چه باشد
حیاتی اندرو زان سان که دانیو زو در خجلت آب زندگانی
چو دید آن چشمه آن ماه جهانتابرخ خود دید چون مهتاب در آب
بدان چشمه ز هر سو چشم بگشادندید از هیچ سویی آدمی زاد
فرود آمد ز اسپ آن شوخ سرمستدرختی جست و پس شبدیز را بست
پس آنگه یک پرند از بقچه بگشودبه خود بربست و در آن آب شد زود
چه گویم نام آن چشمه از آن گاهکه او در آب شد، شد چشمه ماه
عجب دارم که از مه تابه ماهیتواند گفت کس وصفش کماهی
بسا کس چشمه ماهی شنیده ستبه عالم چشمه مه کس ندیده ست
دگر خورشید شب راهی که پویدشود چون روز رو زان چشمه شوید
شب تیره مهی روشن نمودیدرو گر دانه خشخاش بودی
پری رو غوطه ای خورد اندر آن آبچنان کافتد میان آب مهتاب
به هر باری که سر از آب برزدتو گفتی آفتاب از آب سرزد
ز چشمه نور بر مهتاب می شدفلک را چشمها پر آب می شد
رخش در آب با آن جعد سنبلمیان آب رسته سبزه و گل
در آن چشمه چو بر تن آب می ریختبه روی سیم، مروارید می بیخت
هر آبی کو از آن چشمه به سر کردسراسر پر ز مروارید تر کرد
قد او در میان چشمه یکسرنشان می داد از طوبی و کوثر