گنج

بخش ۱۳ - نمودن شاپور خود را به شیرین و روانه ساختن او را به طرف مداین

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۶۷ بیت
چو شاپور این چنین نیرنگ بر ساختبه غیبت آنچنان شطرنج ها باخت
یکی طومار نقاشانه بگشودکه هر نقشی که می خواهی در او بود
گرفت او یک سر راهی و بنشستگرفته گوشه طومار در دست
نه طوماری، جهانی پر عجایبعجایب چه غرایب در غرایب
در آن طومار بد نقش همه چیزکشیده در میانه نقش پرویز
چو آن خوبان بدان منزل رسیدندعنان اسبها را واکشیدند
چو شیرین نقش او وان نقشها دیدچو بید از یاد سرو خویش لرزید
بگفتش کیستی و از کجاییکه یابم از تو بوی آشنایی
چه نامی، وز کدامین سرزمینیهمانا مانیی از شهر چینی
جوابش داد شاپور سخن دانکه راز خود ندارم از تو پنهان
من آن استادم اندر نقش سازیکه مانی را دهم در نقش، بازی
مکن در صورت از مانی قیاسمکه من صورتگری معنی شناسم
تو هر صورت که بنمایی تمامشبگویم کیست او و چیست نامش
چو شیرین دید از دلبر نشانیفرود آمد در آن منزل زمانی
گرفت آن گوشه طومار در دستبر شاپور شیرین کار بنشست
یکایک نقش از طومار می جستبه آب دیده آن طومار می شست
چو یک یک صورت از روی خرد دیدنظر بگشاد ناگه نقش خود دید
چنان دیوانه گردید آن پری زادکه شد چون دود و آتش در وی افتاد
بگفتش بازگو کاین صورت کیستکجا دارد مقام و نام او چیست
جوابش داد شاپور جهان بینکه ای تنگ شکر یعنی که شیرین
چه می پرسی، ازین صورت چه گویمکه من هم همچو تو حیران اویم
تو این کس را که پرسی هست شاهیبود از تخمه جمشید ماهی
رخش ماهیست اما در تمامینویسد یوسفش خط غلامی
خطش مشکی بود لالاش عنبرقدش سرویست خورشیدیش بر سر
سپاه کاکلش صد دل شکستهخم زلفش هزار اشکسته بسته
به طاق ابرویش چشمان غمازدو تا ترکند هر یک ناوک انداز
کمان ابرویش هنگام دیدنز من مانی نمی یارد کشیدن
به پاکی، روش، روی آب شستههنوزش گرد گل عنبر نرسته
دو زلف سرکشش بی راه گشتهبدان رخها کمند ماه گشته
من آن نقشی که خورشیدش غلام استبه یک ماه ارکشم کاری تمام است
اگر نی جرعه ای زان لعل خوردیمسیحا مرده را چون زنده کردی
گه هیجا چو پا در مرکب آردبه روی روز کردار شب آرد
چو کاووس است گاه تاجداریو زو رستم بیاموزد سواری
نه بارویش برآید ماه و خورشیدنه کیخسرو بود چون او نه جمشید
ز مژگان خنجرش در ترکتازیکند در روی خور، شمشیربازی
گه حمله چو دست آرد به خنجرتن او و جهانی پر ز لشکر
خدنگش هست صد فرسنگ دلدوزسمندش باد را باشد تک آموز
چو ناگه خاطرش صیدی پذیردکمندش آهوی خورشید گیرد
به چوگان بازی آید چون به میدانبرد از چرخ، گوی مه به چوگان
به نیزه چون نهد بر اسب زین رارباید حلقه انگشترین را
چو دست اندر کمان و تیر یازدبه نوک تیر مویی را دو سازد
به زیر رانش یک اسب است گلرنگکه هریک گام او باشد دو فرسنگ
اگر گویم که ابر است آن مدان سهلکه برقش می جهد از آتش نعل
زره چون افکند از زلف بردوشکند مه را به خوبی حلقه در گوش
به فر و حشمت و جاه و جوانیسلیمانی ست اندر کامرانی
به وصفش هر در، ای دلبر که سفتمهنوز از صد هزاران یک نگفتم
بود این وصف و خسرو هست نامشچه خسرو بلکه کیخسرو، غلامش
مقام خسروان ماوای داردهمی تخت مداین جای دارد
به مهر توست همچون صبح صادقشده بر چهره ات نادیده عاشق
به داغت روز و شب می سوزد از غمندارد روز و شب آرام یک دم
به غم خیزد همه باغم نشیندچه خواهد کرد اگر رویت نبیند
تو را نادیده اینها شد خیالشچو بیند چون بود خودگوی حالش
شنیده باشی ای نور دو دیدهشنیده کی بود هرگز چو دیده
چو اینها خواند شاپور جهانسوزتو گفتی شد شب هجران او روز
ز رویی شاد شد و ز روی دیگرچنان شد کز غمش شد دودش از سر
که دیرست این مثل کاندر میانستکه هر چه آن سود دل، شش رازیانست
پس آنگه گشت نه مرده نه زندهبه خود پیچان چو مار تیر خورده
چنان تیر غمش در سینه بنشستکه از پای اوفتاد و رفت از دست
چو شاپور پری خوان آنچنان دیدکه یکبار آن پری دیوانه گردید
بدو گفتا مشو یکباره از دستکه این کار تو را اندیشه (ای) هست
بباید رفت و کردن اولت زودمهین بانوی را از خویش خشنود
به شرط آنکه داری راز پنهاننباشی هیچ ازین حالت پریشان
و زو خواهی اجازه سوی نخجیرکه کارت را بجز این نیست تدبیر
چو کردی این چنین زو خواه شبدیزبر او بنشین برو تا پیش پرویز
سپه بگدار با گنج و خزاینبرو تنها تنه، سوی مداین
تو گفتی روز را یکباره جان رفتاز آن گفت و گزارشها که شان رفت
خرد دیوانه ماند و در عجب شددر آن گفت و شنید آن روز شب شد