شمارهٔ ۴۵۹
به هر که هست چو شیر و شکر درآمیزیمرا ببینی و از من ز دور بگریزی
هزار حیله کنم تا رسم به صحبت توهنوز پیش تو من نانشسته برخیزی
بکش مرا و مکن قصد دیگران تاکیبه قصد کشتن من خون دیگران ریزی
ز طره ات دلی آویخته به هر سو موینبود طره مشکین بدین دلاویزی
بود ز سنگ جفات استخوان من شده آردپس از وفات اگر خاک قالبم بیزی
ز فرق تا به قدم فتنه ای و گاه قیامهزار فتنه به تاراج ما برانگیزی
بلای دنیی و دینند نیکوان جامینه طور عقل بود کز بلا نپرهیزی