شمارهٔ ۴۵۸
جهانی تازه شد از فیض تو ای ابر نوروزیمن لب تشنه را تا چند بهر قطره ای سوزی
سیه شد روز من زین غم که گیرم زلف شبرنگتنمی دانم که این دولت کیم خواهد شدن روزی
ز تاب خشم رخ افروختی و آتش زدی در منمعاذالله اگر بار دگر این آتش افروزی
ز چشمت دلبری آموختی دل از همه بردیچه باشد کز لب جانبخش خود دلداری آموزی
سلیمانی به ملک نیکویی خاتم لب لعلتمبادا دیو را بر خاتم لعل تو فیروزی
مشو آهوی دام هر کس آن به کاندرین صحراکمند همت اندازی و صید عزت اندوزی
ز چاک جیب جان جامی کنی گم نقد عمر آخربرآن چاک ار نه از دامان وصلش وصله ای دوزی