شمارهٔ ۴۵۷
بتابی بر همه چون ماه و از من روی برتابیبه هر کس شکر و شیری و با من آتش و آبی
کشی هر کج نهادی را کمان آسا به سوی خودمرا دور افکنی از پیش رو چون تیر برتابی
شب از محراب ابرویت چو مانم باز بر یادشکنم بر سینه از ناخن هزاران شکل محرابی
کنم شرح گرفتاری خود با تو ولی مشکلکه ناگشته اسیر چون خودی این نکته دریابی
مکن خاکسترم دور از درت بگذار تا باشدبه شبها زیر پهلوی سگانت فرش سنجابی
نشاند جوش خون عناب و عناب لبت خونمبه جوش آورد و اینک اشک من زان گشته عنابی
چو زد راه دلت نامهربانی دل بنه جامیبه مهجوری و رنجوری و بی خوردی و بی خوابی