گنج

شمارهٔ ۴۵۱

تویی آن آفتاب عالم آرایکه داری در دل هر ذره ای جای
جمالت را عماری در عمارتنمی گنجد سوی ویران ما آی
مپوش از ما به ما نور رخ خویشبه گل خورشید تابان را میندای
میان ما و تو ماییم پردهکرم کن وز میان این پرده بگشای
خرد زنگ است بر آیینه عشقبده می ساقیا وین زنگ بزدای
چو جانان جان جان توست جامیجهان در جست و جوی او مپیمای
بزن در دامن آن جان جان دستمنه دیگر برون از خویشتن پای