گنج

شمارهٔ ۴۵۰

ماییم شسته زآب می دست از همه آلودگیسوده سری در پای خم وز درد سر آسودگی
وقتی به عشق نیکوان بودم ز بودخویش گمو اکنون به خود درمانده ام خوش وقت آن گم بودگی
تا سر به بالینم ز تو بر بستر بی بستریدر خون غنوده هر شبی چشمم ز شب نغنودگی
خون جگر پالوده ام از شعر مژگان عمرهابا من دلت صافی نشد با این همه پالودگی
با خودفروشانم مکن، همسر که من خاص توامدارد تفاوت در بها بازاری از فرمودگی
دل ساده از نقش طرب پا سوده در راه طلببا دولت دردت خوشم زین سادگی و سودگی
جامی نشد در عاشقی ز اشک دروغین سرخ روکامل عیاری کی رسد مس را ز روی اندودگی