شمارهٔ ۴۴۲
منم عاشق و بیدل و مبتلاز عشق تو افتاده در صد بلا
کشیده ست خوان بلا عشق توزند عالمی را به آن خوان صلا
ز ورد تلاوت مرا بازداشتسرود غمت در خلا و ملا
کی آید تلاوت ز دستم چو منزدم دست در تن تلا لاتلا
فروغ رخت از پس صد حجابدهد دیده را نور و دل را جلا
چو راندی چنین آخرم کاشکینمی خواندیم سوی خویش اولا
رسانید جامی غم دل به عرضفان شئت فاسمع و الا فلا