شمارهٔ ۴۴۱
ای به بالا بلای جان همهکوته از وصف تو زبان همه
آسمان است قبله حاجاتآستان تو آسمان همه
چون تو نازک میان بسی دیدمتو دلم بردی از میان همه
بود شهر از شکرفروشان پربست لعل لبت دکان همه
هر کست بی وفا گمان می بردشد یقین عاقبت گمان همه
چون فتیله چراغ داغ توراستشعله زن مغز استخوان همه
از کهن عاشقان مگو جامیکرده ای نسخ داستان همه