شمارهٔ ۴۲۶
غزال من که لبش رو به سبزی آوردهبه سبزه زار ختن مشکبو گیا خورده
چه گویم از خط سبزش که گرد چشمه نوشبنفشه ایست به آب حیات پرورده
بود ز دور خطش فتنه هر سر موییچه فتنه ها که درین دور سر برآورده
زآفتاب درد پرده شب این عجب استکه بندد آب شب زلف آفتاب را پرده
سیاه شد لب شیرین او ز مشکین خطکسی ندیده به شیرینیش سیه چرده
سیاهروزی صاحبدلان ز گردون نیستخط عذار بتان روزشان سیه کرده
چه مرد دعوی عشق است جامی ار نکندبرآنچه می رسد از دوست صبر صد مرده