گنج

شمارهٔ ۴۲۵

بی لعل تو دل درون سینهخون است چو می در آبگینه
غمهای تو برد صبرم از دلتاراج سپاه شد خزینه
مرغ دل من ز روی و خالتاز خرمن ماه چید چینه
سر زد ز دلم گیاه مهرتآن را مدرو به داس کینه
شو ساقی دیگران که امروزمن بیخودم از شراب دینه
جامی که بود سواد کلکشبر شاهد نظم عنبرینه
هر چند بود سفینه در بحرشعرش بحریست در سفینه