شمارهٔ ۴۲۴
ز چشمم ریخت چندان آب کامد خون ز دنبالهکنون افتد به جان خون دلم پرکاله پرکاله
چه خیزد بی تو از گشت چمن چون ساقی دورمدهد در بزم گل خون جگر از ساغر لاله
به هر باغی که سوزم بی تو از ژاله چه باک آنجاکه چون باران گدازد زآه گرمم در هوا ژاله
چو جان جا در دلم داری هم آنجا گوش کن جاناکه من از ضعف نتوانم که از دل برکشم ناله
لبت را نسیم جانی وام دادم تا پس از مردنبیا جانا که از هجران رسید آن وام را حاله
حوالت کن به من چون در مزاجت گرمی آرد میکه داغ تب به جانم به که بر لبهات تبخاله
به خوبان روی کن جامی که درس عشق به داندجوان چارده ساله ز پیر چارصد ساله