گنج

شمارهٔ ۴۲۳

ببین پیاله هزاران به روی دشت ز لالهبه روی دشت قدم نه به روی دست پیاله
حواله بود به وقت گلم که رخ بنماییاگر چه گل نکشی پرده با خدات حواله
به بزم عشق تو مستغنیم ز ساقی و مطربمیم ترشح دیده ست و نی ترنم ناله
چو سفله قدر نداند چه امتحان چه کرامتچو سگ شناخت ندارد چه استخوان چه نواله
چه باک صاحب دل را ز گفت و گوی فسردهچه بیم جام فلک را ز سنگ ریزی ژاله
رموز عشق به کلک و ورق چگونه نویسمکه قاصر است ز هر حرف آن هزار رساله
به عشق بهره جامی ز دوستان گرامیملامت همه روزه ست و طعنه همه ساله