گنج

شمارهٔ ۴۱۵

ای ز سنبل خط تو برگل نقاب انداختهزلف شبرنگت بر اوج مه طناب انداخته
جعدتر داری به رخ یا راقم خط لبتشسته مشکین لیقه و بر آفتاب انداخته
از لبت دل در خیال آب حیوان تشنه ایستبرامید آب خود را در سراب انداخته
از لطافت روی تو خط می نماید زیر پوستسبزه ترگوییا عکس اندر آب انداخته
طره پر خم که شد موی میانت را کمربر رگ جانم هزاران پیچ و تاب انداخته
دل که از غم سوخت از بویش من بیخود خوشمهمچو آن مستی که برآتش کباب انداخته
ای خوش آن شبها که جامی رخ به پایت سوده استچون تو واقف گشته ای خود را به خواب انداخته