گنج

شمارهٔ ۴۱۶

شاهد گل باز زنگاری نقاب انداختهبلبل دلداده را در اضطراب انداخته
نرگس و لاله به روی سبزه پنداری به خوابمستی افتاده ز کف جام شراب انداخته
چادر کافوری خود را شکوفه شست و شویکرده صبح و چاشتگه بر آفتاب انداخته
عکس گل در آب و گل بیرون همانا گلرخیپیرهن کرده برون خود را درآب انداخته
تا به پای هر درختی خیمه عشرت زنیبین که شاخ از سایه چون مشکین طناب انداخته
برسر جنگ است ابر اینک که درآب شمرتیرباران برسر خود حباب انداخته
کلک جامی تا سر زلف سخن پیراسته سترشک آن در جعد سنبل پیچ و تاب انداخته