شمارهٔ ۳۹۹
بیا ای همچو گل رنگین تو را دامن به خون منیکی چون لاله با داغ توبیرون و درون من
ستون خانه آهم سوخت بگذر ای لب شیرینتماشا کردن فرهاد را بر بیستون من
نمی خواهم ز باده سرخرویی تا شد از لعلتحساب سیل اشک سرخ جام لاله گون من
فراهم کی شود کارم ز عقل و صبر و دین زینسانکه سنگ انداخت در هنگامه ایشان جنون من
شدی طالع ز اوج حسن و از خود بی خودم کردیبدین دولت نشد جز حسن طالع رهنمون من
چنان بگداختم بی تو که گر از سرکشم خرقهتوان راز درون را یک به یک خواند از برون من
چه حاصل گر فسون دوستی شد شعر من جامیچو هرگز در پریرویان نمیگیرد فسون من