شمارهٔ ۴۰۰
بیا بر آستان خود ببین روی نیاز منبود کز یمن اقبالت قبول افتد نماز من
نخواهم چاره از کس گرچه صد بیچارگی دارمچوتو بیچاره ام خواهی که گردد چاره ساز من
همی رفت از جهان محمود غزنین زیر لب گویانکه گر من مردم از غم جاودان بادا ایاز من
نمی گویم ز زلفت قصه جز شبها نهان با خودز خط دلکشت بر روی روز افتاد راز من
نباشد در درازی عمر کس چون عمر من زینسانکه هر تاری ز زلفت هست یک عمر دراز من
می آلوده پلاس میکده کردم لباس خودهمین بس بر کتف دراعه دولت طراز من
بود کلک من از بحر حقیقت مستمد جامیمنه گو معترض انگشت بر حرف مجاز من