گنج

شمارهٔ ۳۹۷

چون نهم سر در رهت یعنی که خاک پاست اینبگذری فارغ ز من آخر چه استغناست این
قد توست این یا بلایی بهر جان بیدلانبرزمین نازل شده از عالم بالاست این
راز عشقت را چه سان دارم درون جان نهانچون ز روی زرد و اشک سرخ من پیداست این
دی خرامان می شدی وز هر طرف می گفت خلقدلبری بس چابک و شوخی عجب رعناست این
از سگانت دور دوشم مهربانی دید و گفتاز رفیقان خود افتاده چرا تنهاست این
نیست هیچ از راستی به در طریق عاشقیلیک با طبع کج اندیشان نیاید راست این
موج زن شد خاطر جامی ز گوهرهای رازاین غزل بشنو که یک گوهر ازان دریاست این