گنج

شمارهٔ ۳۹۶

مگو چو لب بگشایی که خنده برشکر است ایننه خنده قفل گشادن ز حقه گهر است این
مده فریب که رست از رخم به باغ تو گلهابه خار هر مژه ام بسته پاره جگر است این
تنم چو موی شد و موی حلقه کاش درآریمرا به گرد میانت که حلقه کمر است این
خوش آنکه چون ز سرم دردمند شد کف پایتزدی به پای سرم را که روچه درد سر است این
چو در هوای تو رقصم هزار نشتر محنتبه زیر پای بکوبم که سبزه های تر است این
مرا نماند دگر تاب آنکه هرکه ببینمبه رهگذار تو گویند عاشق دگر است این
زنم نفیر چو آیی ز در برون و نگویینفیر جامی درمانده یا صریر دراست این