گنج

شمارهٔ ۳۹۵

زآب چشم کوهکن کان لاله گون آمد برونلاله ها از سنگلاخ بیستون آمد برون
چون گذشت از دل خدنگت ریختم از دیده خونمرهم افتاد از جراحت دور خون آمد برون
از برون آمد درون صد جرعه عشرت ولیبی لبت شد اشک حسرت وز درون آمد برون
بیش ازین زلف مسلسل را منه بر طرف رویکز خردمندان همه صیت جنون آمد برون
صد فسونگر را زبان ز افسون جادویی ببستهر فسونت کز دولعل پرفسون آمد برون
پارسا در صومعه از لعل تو رمزی شنیدسوی میخانه نمی داند که چون آمد برون
چون به میدان غمت جامی نهاد اول قدماز جلادت زد نفس لیکن زبون آمد برون