شمارهٔ ۳۹۲
درین راهم گشادی نیست چندانکه منزل دور و زادی نیست چندان
ز هر سو رهزنانند ایستادهمجال ایستادی نیست چندان
شب اندوه هجران دیدگان راامید بامدادی نیست چندان
بکن با نامردان هرچه خواهیکه اینان را مرادی نیست چندان
به تیغ افتراق از جان بریدیمچو با مات اتحادی نیست چندان
به زهد خویش مغرور است زاهدبه عشقش اعتقادی نیست چندان
صلاح کار جز معشوق و می نیستدرین دعوی فسادی نیست هجران
به تیغ عشق جامی کشته شو زودکه بر عمر اعتقادی نیست چندان