شمارهٔ ۳۹۰
ای از تو به خون دل رنگین چو گلم دامانبرد از دل من داغت سودای گل اندامان
رویت ز نظر پنهان وز وصف جمالت پرهم زاویه خاصان هم انجمن عامان
نوشند می گلگون ریزند ز مژگان خوندور از لبت این باشد عیش قدح آشامان
خودکامه دلی دارم خون از دل خودکامیآه از دل خودکامه داد از دل خودکامان
بر سر پی سامانم ای خواجه مزن طعنهعاشق که گذشت از سر فارغ بود از سامان
صدبار اگر زاهد از خشکی خود سوزدبی داغ غمت باشد از دایره خامان
در طوق نکونامی ذوقی نبود جامیآن به که برآری سر از حلقه بدنامان