گنج

شمارهٔ ۳۹

نهال قد تو آمد عصای پیری مابه راستان که مکش سر ز دستگیری ما
تو را که دیده ز جاه و جمال خویش پر استچه التفات به مسکینی و فقیری ما
تو آفتاب بلندی و ما چو ذره حقیربود بلندی قدر تو از حقیری ما
ز مهر روی تو گشتیم شاه کشور عشقکجا به عقل رسد منصب وزیری ما
اسیر بند فراقیم مهربانی کوکه با تو شرح کند محنت اسیری ما
ندیده ایم جز این سرخرویی از دیدهکه یافت رنگ بقم چهره زریری ما
جریده رو که گزیر است جامی از همه چیزهمین ز دولت عشق است ناگزیری ما