شمارهٔ ۴۰
نکرده قید غزالی گره گشایی ماگره ز دل نگشاید غزلسرایی ما
فروغ بزم سخن زآتش دل است آریز آشنایی عشق است روشنایی ما
صدای صوت مغنی عجب بلند افتادبه هرزه پست نشد صیت پارسایی ما
گدایی ره فقر است کار ما همه عمربس است دست تهی حاصل گدایی ما
سگان کوی تو خود را همی نهیم لقبببین که تا به حد است خودستایی ما
زما طریق هدایت مجو که جلوه حسنکند به گمرهی عشق رهنمایی ما
بتان شهر برونند جامی از حد وصفبه وصفشان نرسد عقل روستایی ما