شمارهٔ ۳۸۸
بیا جانا که تنگ آمد ز هجرانت جهان بر منبه پایت تا کشم جان را گذر دامنکشان بر من
دلی دارم من از مهر تو پر وز دیگران خالیچه باشی مهربان بر دیگران نامهربان بر من
چه باک ار کوههای غم نهادی بهر من بر همکه منتهاست از تو از زمین تا آسمان بر من
چو از خونم شود گل آستانت در زمین غلتمکه گردد خلعت رحمت گل آن آستان بر من
فتد بر رشته جانم گره از لعل خاموشتمعاذالله از آن روزی که نگشایی زبان بر من
تنم سر تا قدم پر شد ز پیکانهای تو زان سانکه همچون کوه آهن کارگر ناید سنان بر من
سبکبارم مخواه از کوه اندوه بتان جامیکه میآید خیال این سبکباری گران بر من