شمارهٔ ۳۸۷
عنایتی نکند یار نازنین با منخوش است با همه خونین دلان همین با من
گشاده روست به هر کس به سان گل لیکنگره چو غنچه فکنده ست در جبین با من
چو آفتاب نگنجد درین سراچه کجاشود به کلبه تاریک همنشین با من
بدو تقرب من اینقدر بس است که هستبه زیر نه فلک و روی یک زمین با من
مرا تبسم آن لب بکشت طالع بینکه داد خاصیت زهر انگبین با من
ز شمع و مشعله باشد فراغتم شب هجربس اینکه همنفس است آه آتشین با من
مگو که تنگ بود راه عاشقی جامیجریده می روم اینک نه دل نه دین با من