گنج

شمارهٔ ۳۷۸

آن عید جان کجاست که قربان او شویمدریک نظاره کشته جولان او شویم
جولانگهش کدام زمین است کز مژهخاشاک روب عرصه میدان او شویم
ما را تمتعی نبود از جمال اواز بس که در مشاهده حیران او شویم
هر تشنه لب ز چاه کند جست و جوی آبما تشنه لب ز چاه زنخدان او شویم
بگشای برقع از رخش ای باد نوبهارتا عندلیب تازه گلستان او شویم
پیچید به پرده های فلک دود آه ماچون شعله زن ز آتش هجران او شویم
با عاشقان بی سر و سامان خوش است یارجامی بیا که بی سر و سامان او شویم