گنج

شمارهٔ ۳۷۷

شب نیست که از شوق رخت زار نمیرمصد ره نشوم زنده و صد بار نمیرم
هر دم نتوان روی تو دید اینقدرم بسکز محنت محرومی دیدار نمیرم
در غمکده بی کسی ام خفته به خواریاین سو قدمی نه که چنین خوار نمیرم
بخشم به سگت عمر که از شرط وفا نیستگر در ره یاران وفادار نمیرم
بگشای به رویم در راحت به نگاهیتا رنجه ز غم روی به دیوار نمیرم
نزدیک به خویشم بکش از غمزه که باریدور از تو به کام دل اغیار نمیرم
جامی نه ز بیکاری عشق است غم منزانست غم من که درین کار نمیرم