شمارهٔ ۳۷۶
چو ماه من سفری شد وطن نمی خواهموطن چه چیز بود زیستن نمی خواهم
حجاب جان من آمد بدن ز صحبت اومرا بس است همین جان بدن نمی خواهم
ز خواهش دل خود دادمش خبر گفتاچه سود خواستن تو چو من نمی خواهم
نماند در سر من جز هوای آن سر کویطواف گلشن و گشت چمن نمی خواهم
چنان برآن تن نازک همی برم غیرتکه دیدنش به ته پیرهن نمی خواهم
ز بس بود کف پایش لطیف گاه خرامرسیدنش به گل و نسترن نمی خواهم
ببند لب ز غزل جامیا که سر غمشترانه گشته به هر انجمن نمی خواهم