گنج

شمارهٔ ۳۷۵

مرا کی باشد آن یارا که چشم از یار بربندمبه قول پند گویان دیده از دیدار بربندم
برفت از دست من سررشته تسبیح کو تاریز زلف تار تار یار تا زنار بربندم
نیارم شرح غمهای دل از پهلو برون دادناگر پهلوی هم صد نی چو موسیقار بربندم
چو دستم کوته است از دامن آن گل چه حاصل زاناگر صددسته گل بر یادش از گلزار بربندم
ز هجران سینه ام بشکافت کو پیکانی از تیرشکزان مرهم شکاف سینه افگار بربندم
نفس برنایدم بی ناله زار از درون هرگزبمیرم گر دهان از ناله های زار بربندم
مرا شد نکته باریک از خیال آن میان جامیمغنی کو که بر عود سخن این تار بربندم