گنج

شمارهٔ ۳۷۴

ندارم صبر کز روی تو چشم خون فشان بندموگر ازمن بپوشی روی از نامت زبان بندم
گرفتارم به بند عشق تو از من مشو رنجهپی روپوش اگر خود را گهی براین و آن بندم
بلای هجر تا ناید فرو بر من کنم هر شبز پیچان دود دل زنجیر و در بر آسمان بندم
نهم زلفت به کف گفتی پی دفع فراموشیبرانگشتت بیا تا از رگ جان ریسمان بندم
عذارت گل ولی پست است گلبن با قدت آن بهکش از گلبن بچینم بر سر سرو روان بندم
گه قتلم کمانت را گسست از زور بازو زهبیا کز رشته عمر خودت زه بر کمان بندم
مگو جامی صبوری پیشه کن کافتد به من آتشاگر یک لحظه چشم از گریه و لب از فغان بندم