گنج

شمارهٔ ۳۷۳

شب خیالت چو شود پردگی منظر چشمتا سحر از مژه مسمار زنم بر در چشم
چشمم از لعل تو شد حقه گوهر بخرامتا به پای تو کشم حقه پرگوهر چشم
برقع زلف برانداز که بس تاریک استبی مه طلعت تو منزل پر اختر چشم
گر خیال رخ تو شمع ندارد در پیشبه شبستان خیالت که شود رهبر چشم
دمبدم دل ز درون چشمه خون بگشایدتا بشوید رقم غیر تو از دفتر چشم
بعد دیدار تو چون آتش شوقم سوزدخیزدم صد علم نور ز خاکستر چشم
چشم من جمله دهان شد که خورد خاک درتنیست جز خاک درت قوت دگر درخور چشم
مژه گر خشک وگر تر به رهت جاروبیستمی کشم زیر قدمهای تو خشک وتر چشم
جامی امشب که خیال لب او مهمان استپر می لعل کن از شیشه دل ساغر چشم